عورانی

عورانی

وبلاگ رسمی امیر معصومی/آمونیاک
عورانی

عورانی

وبلاگ رسمی امیر معصومی/آمونیاک

" ولنتاین "

برای من مهم نیست 
در کدام سده ی تاریخی عاشقت شدم 
که هنوز در تقویم جهانی اطلاع رسانی می شود
برای من مهم است که تو را عاشق کرده ام
این هنر فقط از معشوق تو بر می آید …
راست گفته اند..
" از ماست که بر ماست "


امیر آمونیاک / معصومی 

بهمن ماه نود و دو

" باب بیت المال "


بیرون آمد
قدم زد حوالی آمدن؛
می ترسید دختر!
از ماری که داروغه
در آستین داشت ...


اگر عصایی که قورت داده بود
سِحر نمی کرد،
به مهره ی ماری دچار می شد
که هیچ اژدهای سخنی
نمی توانست
عدالتِ داروغه را ببلعد!

آنوقت مردم می آمدند
می نشستند؛ می گفتند:
" فلان شد و بهمان شد

دختری که از داروغه ی شهر
طلب خون پدرش را داشت! "

حَرَجی نیست!
کسی نمی دانست
دختر به زیر دامنش
تله ی انفجاری دارد
که وقت دچار!
منفجر می شود
به زیر هر شعر رمانتیک
تا
داروغه بماند و
محکمه ی رسوایی اش!

***

استفتاء:

انهدام یک تخت جرم محسوب می شود و در تجدید دوباره ی اموال بیت المال!، مالیات بر ارزش افزوده ی بالشت، بر عهده ی اولیاء دم -صاحب دامن- است!!!

رساله ی دلدادگی/ فقه عاشقی / باب بیت المال



اسفند ماه نود و دو



" عشق استعاره ای "


دیگر

خودت/م را نمی شناسی/م
میان این همه آرایه که بافتی/م
و
بر قامت عاشقت /م راست نیامد!

دل اعتماد نلرزد؟!

بیا به آتش کش-یم -
این خرمن بافته را !

یا برهنه شو - یم-
از ایهام های شاعرانه!

عشق استعاره ای
برای سلامت قلب مهلک است!

به وقت با هم بودن
عریان نویسی جذاب تر است:

دوستت دارم ... همین!

امیر آمونیاک/ معصومی
هفتم بهمن ماه یکهزارو سیصد و نود و دو

" بانوی بد دل "

بد دل نباش بانو !
پای کسی در میان نیست !
پیراهنی که عطر بر آن نشسته است
در خوابی که برایت دیدم ، تنم بود !
.
.
.
برده بودمت هلند ، برایت رُزِ دیگری بچینم !


امیر آمونیاک/ معصومی
دی ماه نود و دو

" صبحانه / نهار/ شام "


می خواهم کدبانویم باشی
روزم را دل انگیز کنی با یک صبحانه ی مختصر
یک فنجان داغ، لب بیاوری برایم
یک لقمه ی دلخواه از هر کجای آغوش ...
عسل بریزم هر کجای خامه ی تنت
یا برای رژیم م، ‌دمنوش گذاری
به روی نفس ...
دمش از تو
نوشش با من ...

یا برای چاشت
نان و پنیر را به غمزه بپیچی
در کنار سبزی خاطرت
و سلامتم را تضمین کنی ...

یا چرتم را بگیری بعد از نهار
با دسری از بوسه های ژله ای
به طعم توت فرنگی
که رسته در بیشه های یواشکی تنت/م ...

می خواهم بنشینی کنار شومینه
حالا که برای عصرانه آمده ای ...
کمی بیشتر بمان
آنقدر که سرخی آتش به گونه ات
سرایت کند
گرمی اش به گریبانت ...
تا باز کنی
آن دکمه های شکلاتی پیراهنت را...
تا خمارِ قهوه/ای چشمانت دم کشد
من میوه های فصل تنت را می چینم...
شام هم نمی خواهم بانو
سیرم از هر چه اشتهای مرا
از چشیدن دست پخت تو
در وقت خواب، بگیرد ...
می خواهم کدبانویم باشی
تجربه کنم
بی وزنی را در آغوشت ...


امیر آمونیاک / معصومی
بیستم اسفند ماه یکهزارو سیصد و نود و دو