عورانی

عورانی

وبلاگ رسمی امیر معصومی/آمونیاک
عورانی

عورانی

وبلاگ رسمی امیر معصومی/آمونیاک

" جوهر وفادای "... قسمت چهارم


پری مثل همیشه مودبانه در زد و بعد از اجازه ی توران وارد اتاق شد. یک سینی کریستال و دو تا لیوان آب پرتقال با بشقابی از کیک خونگی که خودش پخته بود.
کیک پزی و شیرینی پزی در خونه ی پدری تنها آرام بخش دلتنگی های پری بود.بعد از فوت پدر، توران و خواهرش پری،‌کمتر از زندگی مشترک و همسرداری گله می کردند،‌مادر به قدر کافی دل شکسته بود.
این سه روزی هم که توران به بهانه ی مسافرت رفتنِ هومن به خونه پدری برگشته بود،‌ به قدری خوب نقشش و بازی کرده بود که مادر بهونه ای دستش نیومد تا دروغ این دختر و به روش بیاره،‌اما با اومدن پری و پیچیدن بوی کیک توی خونه،‌ توران فهمید که رازش از یک جایی لو رفته و حالا یک ضیافت خواهرانه!‌
توران از پشت کامپیوتر بلند شد،‌ سینی رو از پری گرفت و هر دو وسط اتاق روی زمین نشستند.
توران: " مامان از کجا فهمیده؟! " 
پری: " چشمات! گفت پاشو بیا چشمای توران و بخون،نگاهش و ‌از من می دزده!‌"
توران: " هی می گم این رمان های عاشقانه رو براش نیار!‌ "
پری: "‌ دفترش و ندیدی!‌ بیا ببین چه عاشقانه هایی برای بابا خدا بیامرز نوشته!‌ خودش نمی دونه که دیدم. منتظرم یک دفترش تموم شه،‌ ببرم برای چاپ. اونوقت هومن خان باید پیش مامان لنگ بندازه با اون یال و کوپالش. " 
از تلخند توران،‌پری فهمید که حق با مامان بوده؛‌ پرسید:
" حالا اون رفته سفر یا تو اومدی سفر؟! "
توران یک برش از کیک توی دهنش گذاشت و به زور آبمیوه قورتش داد.
پری: " داستان رو توی وبلاگ خوندم. امروز. بعد از اینکه مامان زنگ زد بهم. همه ش واقعیه یا تخیل قاطیش کرده؟!‌"
توران: " خوبه که اسمش مستعاره و الا همه فامیل می فهمیدن! سه روزه از پای لب تاپش بلند نشده !‌ همه جا هم آنه،‌واتز آپ ، وایبر،‌ مسنجر!‌"
پری: " نباید میومدی! حداقل نه پایِ این انتخاب. مگه تو قبل از هومن دلت و جایی باخته بودی که اومدی؟!‌ " 
بغض هفتاد و چند ساعته ی توران در هم شکست، اما مثل شخصیت آرام و صلح طلبش،‌بی صدا فرو ریخت. 
پری خودش و عقب کشید و به دیوار تکیه داد. در گذشته ی توران مردی رو به خاظر نمی آورد که تونسته باشه در روح و روان خواهرش ریشه دوونده باشه. پس برای چی در یک زمان نامناسب،‌ چنین واکنش نامناسبی انجام داده بود؟! چرا از سلاح قدرت بیانش استفاده نکرده بود؟!
پری: " از اینکه دوست دختراش و شمرد بهت برخورد؟!‌ کم اند مردای مجردی که شیطنت نمی کنند! مهم اینه که بعد از تو با کسی نبوده. "
توران: " گذشته اش برام مهم نبود و نیست، ‌بعد از آشنایی هم اینقدر باورش داشتم که هیچ وقت به وجود زن دیگه ای توی زندگیش فکر هم نکردم،‌چه برسه که بخوام شک کنم."
پری: " پس چی؟!‌ "
توران: "‌ تو بگو یعنی چی؟!‌ این که بعد از سه چهار سال زندگی بر می گرده به من میگه هنوز باکره است یعنی چی؟! "
پری: " یعنی - توران جان سطح توقع من از تو خیلی بالاست! - " پری شونه هاش و بالا انداخت و ادامه داد: " البته یه جورایی چرت به نظر میاد ولی خب مگه تو عاشق همین متفاوت بودنش نشدی؟! "
توران : " چند بار خوندی داستانش و که به این خوبی تفسیرش میکنی؟! "
پری: " یه جور حرف می زنی انگار هومن آشنای دیروز و امروزه!‌ یکی از این صغری، کبری چیدنای هومن باید برنجه که حقیقت زندگی مشترکِ اون و ندیده و نفهمیده باشه!‌ من اصلا نمی فهمم کجای این حرفا بهت برخورد؟! "
توران : " اونجاش که در و باز میکنه و میگه میخوای بری برو! "
پری:" اول به اتاق دعوتت کرد! "
توران: " شرط گذاشت! " 
پری: " مطمئن بود مشمول اون شرط نبودی توران! فقط خواسته بود حرفش و بزنه،‌نیازش و بگه! تو هم به بدترین شکل ممکن جواب دادی. "
توران: " تو یا نمی فهمی یا خودت و میزنی کوچه علی چپ!‌"
پری: " ببین خواهرم، تو دلت از یه جا دیگه پره و الا شوهر منم هر وقت توی دعوا کم میاره میگه پاشو برو خونه بابات بیام تکلیفت و روشن کنم! من باید بیام؟! "
توران: " این فرق میکنه!‌ اولا تو هم جای من توی اون فضای احساسی بود وقتی بهت میگه با چهار پنج تا زن بوده و بعد از این سه چهار سال با من بودن هم، به اون لذتی که دلش میخواد نرسیده،‌وحشت می کردی ! "
پری: " پس ترسیدی!‌کم آوردی!‌ "
توران: " پری؟!!! تو خواهر منی یا اون؟!‌ "‌
پری : " من خواهر تو ام برای همین نیومدم بزنم تو گوشت که خانمِ مثلا تحصیل کرده!‌ به تو چه که انگشت می کنی تو حلق خاطرات یک مرد! به تو چه که چرا و چگونه یک مرد می تونه با چند تا زن بخوابه و کک ش هم نگزه! به تو چه که اسید حقیقت یابی رو از دست زن همسایه می گیری می پاشی به شخصیت مردت؟!‌ پوست و گوشت هومن و کنار زدی چشمت به رگ و پی روح ش افتاده،‌چندشت شده ولش کردی اومدی؟!‌ واقعا تو وقتی تیغ دستت گرفتی افتادی به روح و روان هومن چه توقعی داشتی؟!‌ساکت بشینه نگات کنه؟!‌ "
توران: " هومن بهت زنگ زده! نه؟!‌ ...دروغ گفتی مامان خبرت کرده؟!‌ و الا صرف خوندن یک داستان تو پیج هومن اینجوری احساس من و نمی کوبیدی! لطفا تنهام بزار، ‌می خوام بخوابم."
پری: " می رم ولی نخواب،‌فکر کن که تو خودت این دوئل و راه انداختی!‌ تو تحریکش کردی برای مبارزه ! قبول کن که هر آدمی حریم شخصی خودش و داره. هر چقدر هم همسر باشی، یه چیزایی هست بین آدم و دلش که هیچ وقت نباید اون رازها بین صمیمی ترین افراد زندگیت هم لو بره.... حالا هم چیزی نشده. هومن تا مجرد بوده جوونی کرده. یک آغوش،‌دو آغوش اصلا صد تا رو تجربه کرده و به این نتیجه رسیده که بی فایده است. دیگه نیاز جنسی ش فقط یک کنش و واکنش جسمی نیست. فهمیده که یک زن می خواد،‌ کسی که روحش و ارضا کنه،‌غیر از اینکه با تو به آرامش رسیده و وفادار مونده؟!‌"
توران : " وسط دعوا که حلوا پخش نمی کنن. اون لحظه که حرف از وفاداری نبود. یه جور درباره تعداد رابطه هاش حرف زد و بعد گفت هنوز باکره است که فکر کردم یه جورایی داره جوابم میکنه. مثل کسی که دنبال بهانه باشه برای بیرون کردن. مگه نگفت مردا اگه زنشون اونی که می خوان نباشه میرن با دم دست ترین .... "
پری: " اون نگفت،‌تو حرف گذاشتی توی دهنش اونم کلی جواب داد. همونجور که تو گفتی زنا تنوع طلبند و اون فکر کرد تو داری از نیاز خودت میگی!‌ حالا کی گفته که زنا تنوع طلبن که تو همچین حرفی زدی؟!‌"
توران: "‌ منظورم این نبود که چشم و دلشون دنبال هر مردی می دوه!‌ گفتم این غریزه در بعضی زنها قوی است که نمی تونن خودشون و به یک مرد محدود کنن. اینجا که مردی نیست،‌خدایی غیر از اینه؟!‌ "
پری : " توران، هر حرفی رو که نباید زد،‌ بله هستن اما اینها همه جنبه های روانشناسی و اصطلاحات پزشکی داره عزیز من. تو رفتی زل زدی تو چشم مردت گفتی زنا تنوع طلبن اند، طرف سکته نکرده شانس آوردی! "
توران: " خودشون که هر کاری بکنن و هر چی بگن عیب نیست، خدا نکنه ما یه چی بگیم به گوشه قباشون بر بخوره! "
پری: " اولا جز راست نباید گفت،‌هر راست نشاید گفت!‌دوما،‌هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد، سوما شما یک زن فرهیخته،‌ باسواد و روشن فکر ولی تجربه میگه قبل از هر چیز همسر هومن ای. نباید احساس و غیرت و قدرتش و تحریک کنی. عاشق ترین مرد دنیا هم که باشه خودی نشون خواهد داد... بگذریم..فقط یک سوال،‌ چرا وقتی صحبت از شرم زنانه شد،‌عصبانی شدی؟!‌حرف بدی نزد بیچاره! "
توران: " می دونم اما من خاطره ی بدی دارم. یه چیزایی می دونست، دست گذاشت رو نقطه ضعفم که از میدون به درم کنه. به قدری دردم اومد که حرفام یادم رفت. "
پری: " اره! می فهمم. "
توران: " فرض می کنیم گفته های تو درست! " 
پری: " فرض می کنیم؟؟!!! "
توران: " آره خب!‌ خواهر بزرگه هستی خب باش ولی قرار نیست هر چی می گی من قبول کنم! "
پری: " خواهر هم خواهرای قدیم!‌فقط بلد بودی حرف هومن و قبول کنی که گفت برو! آره؟!‌ " 
توران:‌" همین و می خواستم بگم. هر چی رو بپذیرم این موضوع بکارت توی کتـَم نمی ره!‌ این و می فهمم که لمس اون پرده و گذر از این حجاب روحی، کمترین لذتش برابر با بکارتی است که یک دختر به معشوقش هدیه میکنه اما نمی تونم بپذیرم که آدم این حق داره با هر چند نفر که می خواد بخوابه تا شاید به این لذت برسه! "
پری : " هومن همچین حرفی زد!‌"
توران: " آره دیگه،‌تو حرفاش بود ." 
پری: " نمی خوام ازش دفاع کنم اما ببین توران،‌ آدم ها در تعریف نیازهای روحی شون خیلی ناتوانند چون باید با واژه و عبارت توصیفش کنند، ‌طبیعیه نتونن منظورشون و برسونن. 
من شک ندارم هومن، روی تو یک حساب دیگه باز کرده که حرفش رو به اینجا کشیده، اصلا فکرش و نمی کرده تو به عنوان یک زن که از نظر اون با همه فرق داری،‌ یک چنین واکنشی از خودت نشون بدی؛ 
حق با توست هیچ زن و مردی اجازه نداره ضعف روحیش رو برای رسیدن به حقیقت گمشده ی زندگیش، بنویسه پای این معانی مقدس! همه ی این خودشناسی ها مربوط به قبل از متعهد یا متاهل شدن هست. 
به ازدواج های ناقص و زناشویی های بیمارگون و راه درمانی که هر کدوم برای خودشون انتخاب می کنن کاری ندارم چون در مقام قضاوت نیستم. اما در باره ی تو و هومن می تونم بگم زیادی موضوع رو جدی گرفتین،‌شما که جنبه ی دیدن اون روی سکه رو ندارین، اگر تحمل دیدن این کالبد شکافی ها و تشریح های غیر متعارف و ندارین، اصلا شروع نکنین که حالا وسط گفتمان، همچین از مسیر پرت بیافتین که هم دیگه رو گم کنین! از این حرفا گذشته نظر شخصیم اینه، کسانی هستند که بدون هم خوابگی با جنس مخالف هم به این درجه از حض روحی رسیدند،‌ روشن ترین مثال لیلی و مجنون خودمون! هومن هم اگه می خواست به روش مکاشفه ی قبلیش ادامه بده،‌بیکار نبود ازدواج کنه. پس نظر و خواسته اش بالاتر از این حرفاست. حله؟!‌ "
توران: " چی؟!‌"
پری: "‌ خودت بر می گردی یا بگم بیاد دنبالت. "
توران: " هیچ کدوم. اگه تا حالا نتونستم لذت مرد بودن رو ... "
پری : "‌ تمومش کن توران! قرار نیست اشتباه زن همسایه دامن زندگی تو رو بگیره. ببین چطور یک مساله رو به معضل تبدیل کردی!‌ ... " 
در اتاق محکم و با شدت باز شد،‌ هومن با شاخه گلی که دیگه چیزی از گلبرگ هاش نمونده بود، رو به توران گفت:
" اصلا تو فرض کن مرد همسایه نامرد!‌ عقد موقت و چند همسرداری وجه ی شرعی داره تو کشور ما!‌ وقتی خود اون زن میگه برو دور از چشم من هر کاری می خوای بکن،‌یعنی این موضوع رو پذیرفته!‌ حالا یا ضعف خودش رو در شوهر داری یا بیش فعالی شوهرش رو!‌ 
اگر به هزار و یک دلیل نمی تونه اون مرد رو ترک کنه، همان هزار و یک دلیل رو میشه در اشتباه بودن آبروریزی ش بیان کرد. اون زن بیچاره ی ایرانی یک خش به آبروی شوهرش انداخته، یک چاقو به رگ حرمت خودش کشیده! 
اگه برای همیشه طلاق بگیره و بره که هیچ و الا تا عمر داره ترحم مردم رو به حال خودش خریده!‌ 
تو فرض کن من یک دل سیر برای زن همسایه گریه می کردم، ده تا داستان و مقاله هم در حمایت از حقوق زنان می نوشتم،‌ مشکلات فمینیستی تو حل می شد یا نیاز روحی من؟! "
پری سینی رو برداشت و به هومن که توی چارچوب در ایستاده بود گفت:
" نمی خواد برای ما فرضیه های جهان شمول ارائه بدی،‌ یاد بگیر فال گوش وانستی. "
هومن : " گفتم شاید یه جایی تو حرفاش اعتراف کنه اشتباه کرده،‌ نکرد؛ لجباز و مغرور!‌بعد میگه چرا حرف دهنت و نمی فهمی؟!‌"
پری جایز ندید بیشتر از این توی اتاق بمونه، سرش و پایین انداخت و خارج شد؛ پشت سر پری، توران هم به طرف در رفت اما بازوی هومن و گرفت و اونم همراه خودش کشوند طرف در و به پری گفت:
" راه خروج و به آقا هومن نشون بده! "
هومن بازوش و از دست توران بیرون کشید، در و بست و سیلی محکمی به صورت توران خوابوند!!!

ادامه دارد.....
امیر آمونیاک / معصومی
99

" جوهرِ وفاداری" ... قسمت سوم


تا جوش اومدن کتری و دم کشیدن چای،‌ توران خودش و توی آشپزخونه سرگرم کرد. به چشمهای سرخ از خشمِ هومن فکر می کرد و ملاطفتی که در گرفتن بازوی توران و بلند کردنش از زمین به خرج داده بود! براش مهم بود که هومن رعایت حالش و کرده ولی از اینکه این مرد می خواست زنهایی رو که باهاشون خوابیده رو برای توران بشمره حس نفرت داشت! از خودش که چرا الان اینجاست؟! از هومن که چرا درد بازوی توران براش مهم هست اما درد روحش نه!‌ از زن هایی که با هومن خوابیده بودند!‌ از زن همسایه که چرا توران رو به این صحنه از کشف رازهای مردانه کشیده بود و در نهایت از خودش که نمی تونست یک زن معمولی باشه و آدم ها رو با نقاب هاشون بپذیره! و باز هم از خودش که ...
" تموم نشد؟!‌" ... هومن روی صندلی مقابل توران،‌پشت میز آشپزخونه نشست و سیگارش و روشن کرد.
توران : " چی ؟! " ... 
هومن : "اون محکمه که توی ذهنت راه انداختی! "
توران: " شاید بهتر بود به جای این همه کش واکش فقط ازت می پرسیدم که چرا به نظر تو زن همسایه حقش بود که از شوهرش کتک بخوره؟! و خلاص! "
هومن: " باز هم بحث به همینجا می کشید. چون اون زن حق آبروریزی نداشت! "
توران: " آدم گاهی به جایی می رسه که تنها راه دفاعش، حمله است. وقتی نمی تونی حرف بزنی، وقتی نمی خوان گوش بدن، چکار از دستت بر میاد جز اینکه از قدرتت استفاده کنی؟! "
هومن: " طعنه می زنی؟! چون من عصبانی شدم؟! تو جای من بودی بهت بر نمی خورد که رقیب به رخت بکشم؟!"
توران: " نه که نکشیدی؟! اینکه می خوای آمار دوست دخترات و بدی معنیش چیه؟!‌ فکر کردی من خرم نمی فهمم اون بکارت روح پیش می کشی که این انتقام گرفتن و موجه کنی؟!"
هومن بلند شد، سیگار و بین لباش گرفت و سینی چای رو چید، رو به توران گفت:
" چایی بریز بیا توی تراس. " و خودش بیرون رفت. هر دوشون می دونستند که فرار از محیط کمکی به پانسمان این تاول های سرباز کرده در دلشون نمیکنه اما باید تموم می شد. همین امشب!‌ به فاصله ی نوشیدن دو لیوان چای و چهار نخ سیگار!
هومن:" توران، حکایت زن و مرد، همون مثل معروف نخ و سوزنه!‌تا زنی پا نده دو تا وصله بهم جوش نمی خورن، هر چقدر هم ناجور باشن! چرا سهم زن ها رو در خائن شدن یک مرد ندید می گیرین؟! تا زنی لخت نشه که تخت یک مرد گرم نمیشه! حالا اون مرد می خواد متعهد باشه یا متاهل! "
توران: " اون زن بیچاره از کجا بدونه که مرد داره دروغ میگه و مجرد نیست! "
هومن: " خودتم قبول داری که اون زن به هر دلیلی،‌نمی خواد بدونه!‌می خواد که باور کنه اون مرد مجرده و الا فهمیدن راست و دروغ یک مرد، هر چقدر هم سخت باشه،‌برای زنی که واقعا پایبند باشه، ممکنه!‌ همیشه پشت سر یک مرد خائن زنی هست! "
حبّ و بغض های زنانه به توران اجازه ی تایید هومن رو نمی داد اما واقعیت تلخی بود که در بهترین حالت باید گفت که یک زن می خواد که فریب بخوره! نمیشه منکر حس قویه یک زن شد! آره!‌زن ها تا نخوان مردی نمی تونه اغواشون کنه! بهتر بود اینجوری بحث و بچرخونه که :
" مردها از زنانگی سوء اسفاده می کنن،‌برای رفع نیاز و هوس خودشون به هر ترفندی دست می زنن تا زنی رو که فقط چشم شون دیده رو بچشن!‌ هر چند این دیگه اسمش مردونگی نیست!‌نامردیه! "
هومن: "بیا یک قدم بر گردیم عقب. به سن بلوغ خودم و خودت. تو کی به بلوغ رسیدی؟! "
با یاد آوری خاطره ی اولین خونریزی ماهیانه،‌ یک شرمِ گنگِ ‌زنانه به رگ و پی توران دوید:
" خب!‌بعد!" 
هومن: " می پرسم چند سالت بود؟! " 
توران: " حالا هر چی! منظور؟! "
هومن: " می بینی توران، بلوغ نه برای تو،‌برای خیلی از زن ها یک خاطره ی شرم آوره. چه اون کسی که بعد از پرسیدن این سوال، اولین خاطره اش برجستگی سینه هاشه و چه اون زنی که پریودش و به خاطر میاره،‌در هر صورت از این بلوغ زنانه شرم می کنن چون بهشون گفتن که باید این نشونه ها رو پنهان کنن تا مبادا مردا رو تحریک کنن.مردها خطرناک اند! زن ها از همون روزهای اول بلوغ با یک گارد دفاعی در برابر مرد ها بزرگ میشن، مخصوصا که پای مذهب هم در میون باشه و یک گَزَکِ روانی هم بالای سر یک زن قرار بدن! زن ها بعد از بلوغ معذب میشن! از نظر روانی درگیر بایدو نباید ها میشن دقیقا بر عکس یک پسر که بلوغ براش خاطره ی خوشایند و لذت بخشیه. چون احتلام براش یک تخلیه روانی و آرامش عصبی است و اینقدر این قضیه براش عادیه که گاهی این حس نعوظ و انزال براش با حس ادرار فرقی نمیکنه!‌ یک حس دفع آنی!"
توران: " از گفتن این حرفا به کجا می خوای برسی هومن؟!‌ متوجه هستی که رگه ی باریک از توهین توی حرفات هست؟!‌برای شما حس دفع ادرار و داره؟ پس چرا همیشه تشریف مبارکتون و نمی برین دستشویی؟ پس چرا دنبال دختر و زن مردم راه می افتین؟!‌ پس چرا ... ... "
توران لیوان چایی دستش و کوبید زمین و با بغضی که از فرط تحقیر شدن نای شکستن نداشت بر گشت توی اتاق. هومن با خودش فکر کرد که گند زده و زیادی واقع بینی به خرج داده! دید که توران از روی تکه های شکسته ی لیوان رد شد. رفت تا به بهانه نگاه کردن پاهاش راه دلجویی پیدا کنه!
توران روی مبل نشسته بود و کف پای بریده ش و توی دست گرفته بود. گریه نمی کرد اما می لرزید. هومن چند تا دستمال کاغذی آورد و پایین پای توران نشست تا دستش و از روی زخم برداره و فرصت بده که هومن جلوی خونریزی رو بگیره:
" می بینی توران. شما زن ها برای هر حس تون یک واکنش دارین. از گریه گرفته تا آرایش کردن و خرید کردن!‌اما مرد ها،‌ مردهای ما بد تربیت شدن توران،‌ اونا نه حق گریه کردن دارن نه حق قهر کردن! نه اجازه دارن خلوت کنن نه می تونن با کسی درد دل کنن ، نه ... "
توران : " آرههههه ... اینجاش و خوب بلدم!‌شما مردها ناراحتین،‌سکس می کنین،‌خوشحالین،‌سکس می کنین!،‌قهر و آشتی می خواین،‌سکس می کنین،‌ ور شکست می شین ..."
هومن: " خب آره، همینه،‌من که گفتم یک تخلیه ی روانی لذتبخش داریم که ..."
توران: " که با دم دستترین زنی که بهتون پا میده این لذت و شریک میشین! آره؟! "
هومن : " آره میشیم اگه زنه زندگیمون نخواد و نتونه حس مون و درک کنه!‌آره شریک میشیم با هر زن و دختری که نتونسته باشه مرد و معشوقه ی خودش و نگه داشته باشه و اومده باشه تا یک گوش و آغوش محرم پیدا کنه!‌ پاشو جمع کن این ایده آل گرایی ها رو!‌ کی گفته همه ی زن ها مقدس اند؟!‌این همه روسپی و تن فروش از کجا اومدن؟!‌اینا همه محتاج نون شب بودن؟!‌ این همه مرد جا کش از کجا شاغل شدن!‌خوبه که ما مردها هیچ وقت کارمون لنگه یک زن نمی مونه! هر وقت همه ی زنای عالم مریم مقدس شدن ما هم یوسف نبی می شیم!"
توران: " حقتونه!‌ شما مردا حقتونه که وقتی نمی تونین جلوی هوس و شهوت تون و بگیرین،‌ یک زن پیدا شه و بیاد جلوی کس و نا کس رسواتون کنه! "
هومن : " هان؟ چیه؟‌ راه دفاع نداری حمله میکنی؟!‌ ... بببین خانم خوشگله! خوب گوشات و باز کن!‌ این همه دوست دختر و پسر توی این شهر ریخته که فقط به صرف کنجکاوی با هم وارد رابطه میشن! این آشو بهای هورمونی هم که اسم عشق روش گذاشتن، یک سرپوش روانی بیشتر نیست، می دونی چرا؟‌!‌چون توی نود درصد این رابطه ها دخترا سعی می کنن پرده ی بکارتشون حفظ کنن!‌بگو چرا؟!‌ چون یک حس درونی بهشون میگه که این اصل ماجرا نیست! از اون طرف قضیه، همین دوست پسرا با یک سکس مقعدی کنار میان!‌بگو چرا؟!‌چون می دونن این دختر ماله این آدم نیست! صرفا دارن بزرگ میشن! اما یهو یک دفعه وسط همین بزرگ شدن ها،‌ عذاب وجدان والدین گل میکنه و هر جور شده اینا رو پای یک سفره ی عقد می شونن، قبل از اینکه دختر یا پسر داستان بدونن یه وقتایی، یه جایی توی رابطه، بکارت روح آدم برداشته میشه که اگه بشه نه مرد و نه زن رابطه نمی تونن طرف مقابل رو از ذهن و روح و روانشون بیرون کنن!
این که اون بکارت، جنسش از چیه،‌ من تعریفی براش ندارم اما خدا نیاره توران، خدا نیاره که وقتی دو نفر می شینن پای سفره ی عقد،‌ یکی از اونها این بکارتش و قبل از بله گفتن جایی در گذشته از دست داده باشه! حالا تو بیا بشو مجنون، بشو لیلی، هیچ وقت و هیچ کجای زندگی نمی تونی اون عشق، اون حس خوب رو از طرفت بگیری! "
توران: " خب گناه طرف مقابل چیه؟! " 
هومن: " گناه؟!‌ من نمی دونم،‌من فقط می دونی نفر دوم این وسط قربانی شده، قربانی یک فرهنگ غلط،‌یک سنت فاسد، یک مذهب مسموم. "
توران: " حالا فرض کن مرد داستان قبل از ازدواج این بکارت و توی گذشته جا گذاشته باشه،‌مثلا یک عشق آرمانی، این دلیل موجهی است که وقتی ازدواج کرد و نتونست با همسرش به اون اوج برسه،‌با فرافکنی جسم و روحش توی آغوش زن های دیگه به دنبال یک تخلیه روانی بگرده؟!‌ این بکارت که آدم رو به گند می کشه! " 
هومن: " همون جور که زنای روسپی رو میکشه کاباره و زن های متاهل و پای سنگسار! "
توران: " باشه قبول،‌زن و مرد نداره،‌جواب من و بده!"
هومن: " سوال تو جواب نداره توران! به تعداد زن ها و مرد هایی که نمی تونن حریف دل صاحب مرده و روح سرخورده شون بشن، جواب های مختلف وجود داره. من فقط یه چی دارم که امشب به تو بگم! من شاید به تعداد انگشت های یک دستم، شریک جنسی داشتم که با یک تفاهم ذهنی و نانوشته،‌ ارگاسم های زیادی رو با هم تجربه کردیم و بعد هم هر کس با جدایی،‌لذت خاطره ش رو با خودش برده،‌ یکی زودتر و یکی دیر تر اما چیزی که برام مهمه اینه که بدونی،‌اون بکارت روح هنوز در من برداشته نشده!‌ برای همین .... "
هومن به طرف در آپاتمان رفت و نیمه بازش کرد،‌ بعد برگشت و در اتاق خواب رو کامل باز کرد و رفت، روبروی توران ایستاد:
" برای همین توران،‌ اگر تو هم هنوز اون بکارت روح رو داری و فکر میکنی من مردی هستم که بتونم آنِ زن بودن تو رو به یک ارگاسم ابدی برسونم تا برای همیشه غرایزت از هوس هر چه آغوشه اشباع بشه،‌به محرم ترین اتاق این خونه برو و اگر جایی در گذشته اون بکر و ناب بودن روحت و به کسی بخشی و حالا قلب زخمیت در آغوش من به دنبال مرهم می گرده،‌از این خونه برو،‌چون من اون مردی نیستم که بتونم با زنی که برام حکم بال شکسته رو داره،‌ زندگی مطمئنی داشته باشم! ... الان ساعت دوی نیمه شبه! تو تا روشن شدن هوا فرصت داری تصمیمت و بگیری! ... من میرم بخوابم. "
هومن قبل از رفتن به اتاق،‌ گاز استریل آورد و پای بریده و سرده توران رو بست،‌ نگاهی به چشمهای خیس توران کرد و پیشونی بلندش و بوسید و در دل آرزو کرد،‌کاش توران هنوز باکره باشه ...به اتاق رفت و لباساش و در آورد،‌روی تخت طاق باز خوابید و ملافه رو روی صورتش کشید و به صداها گوش داد، نفهمید در بین اون همه آشوب و استرس چرا و چطور خوابش برد اما صبح که با صدای موبایل کوک شده اش بیدار شد، جای خالی توران توی خونه،‌ سرد بود!
هومن زن نبود که بالشت و بغل کنه،‌صورتش و در اون فرو ببره و به عمق دردی که توران با دوست داشتن مصلحتی، چون خنجر در قلبش فرو کرده بود، فریاد بکشه و گریه کنه!‌... هومن زن نبود که گوشی رو برداره با صمیمانه ترین دوستش از بی معرفتی توران درد دل کنه!‌ ... هومن زن نبود که بشینه و حلاجی کنه،‌ توران که دلش و با خودش به این خونه نیاورده بود، چطور تونست
این چند سال،‌ پا به پای هومن بیاد و هرگز به نیاز های جنسی اش از بوسه گرفته تا هم خوابی، نه نگه؟!‌... هومن زن نبود که در روزهای گذشته بگرده تا ردپایی از خیانت توران در این چند سال پیدا کنه!‌... هومن زن نبود که پشیمون بشه از این سالها وفاداری به توران! ‌از اینکه بعد از آشنایی با اون، هر وقت یک زن مجازی به پای غریزه و هوسش افتاد،‌ گوشیش و برداشت و به توران زنگ زد تا با شنیدن صدای زنی که همه جوره پای مرد بودنه هومن ایستاده بود ،‌ قلبش آروم شه و با گرفتن قول برای داشتن یک شب عاشقانه،‌ به هوسش نه بگه و غریزه ش و ببره خونه! ... هومن پشیمون نبود... مرد بود ... پذیرفت که در این سالها نتونسته بفهمه که توران قبلا بکارت روحش و از دست داده ... پذیرفت که نتونسته یکبار دیگه روح این زن رو، به تعالی برسونه! ...
اما توران زن بود و از شکستن غرور یک مرد ابایی نداشت!‌ حداقل کاری که توران می تونست در ازای این سالها انجام بده و بره،‌یک خداحافظی بود، هر چقدر هم رسمی. اما همون اندازه که مردها ساده دل می بندد یک زن می تونه زیرکانه از یک رابطه خارج شه!‌ بدون اینکه به خیانت متهم بشه! 
هومن از وفاداری هاش پشیمون نبود از این متاسف بود که چرا زنها مردی رو وادار می کنن که دنیا رو به میل اونا رنگ آمیزی کنه و هر وقت مردی حرف دلش و میزنه،‌ به جدایی محکوم میشه!
تلخ یا شیرین،‌یک واقعیت حقیقت داره :
" خداوند در خلقت زن و مرد عادلانه رفتار کرد. یک مرد همون اندازه جوهر وفاداری داره که یک زن. مشکل از اونجایی شروع شد که تعادل غریزه ها،‌بنا بر شرایط اقلیم و فرهنگ و مذهب،بر هم خورد و انسان از این همه تاریکی به وحشت افتاد و ترسش و پشت دروغ پنهان کرد؛ غافل شد که ‌ عشق معادله ی مجهولی است که انسان های شجاع که قدرت استفاده از صداقت رو دارند، به جواب غایی خواهند رسید. زن و مرد هم ندارد. "
" لبت را ببند

بی هیچ حرفی که از واژه لبریز باشد!

چشمانت را نیز

بی هیچ نگاهی که از عشق جاری باشد!

و آغوشت را

بی هیچ آرامشی که مرا غرق کند!

مرا بس است

عشقت را از من بگیری تا بخوانم

سالهای غریب تنهاییت را

که در کنارم آرمیدی!

مرا بس است

نباشی، تا نگران نبودنم شوم..."

پایان

بیست وپنجم تیرماه هزارو سیصد و نود سه

امیر معصومی/آمونیاک

" جوهرِ وفاداری" قسمت دوم



شام خوشمزه بود. حداقل توران که نظرش این بود اما سکوت ِ پر همهمه ی هومن،‌ اجازه نداد که غذا به جونش بشینه!
اقرار توران بر تنوع طلبی ش اعتماد و اطمینانِ خاطر هومن رو بعد از سالها آشنایی،‌متزلزل کرده بود. تا به امشب گمان می کرد،‌ وفاداری یک زن، تنها دلیلش عشق و محبت به تنها مرد زندگیش هست اما حالا می شنید که یک زن هم می تونه در عین وفاداری،‌ به بود و نبود مرد دیگه ای هم در زندگیش فکر کنه!‌ اقرار توران یعنی،‌ او هم هربار یک مرد تازه ای رو ملاقات میکنه، نگاه خریدارانه ای به روح و جسم مرد داره ولو اینکه قلبش در سینه ی هومن بتپه!
حال غریبی که هومن داشت،‌اسمش ترس نبود! ‌غیرت و تعصب و حسادت هم نبود!‌ شده در حال ِ‌ خواب دیدن باشین و حس بیداری داشته باشین؟!‌ مطمئن هستین که دارین خواب می بینین اما اینقدر همه چی در مقیاس های واقعی است که شک دارین خوابین یا بیدار! ... اونوقت فقط منتظر یک حادثه هستین که حقیقت رو از رویا براتون متمایز کنه! هومن دلش می خواست این حادثه، یک خنده ی ناگهانی از توران باشه و پشت بندش بگه که: " شوخی کردم! " ... ولی ...
تمام مسیر تا خونه رو توران سکوت کرد!‌ خودش رو سرزنش می کرد که چرا موضوع رو به اینجا کشونده!‌ از خودش می پرسید : " بهتر نبود باور کنم که مردها موجودات خودخواه و بی فکری اند که برای گذر امورات جهان،‌مثل ربات ها، بی احساس خلق شدند؟!‌" ...
آخر شب بود،‌ بالاخره از بس کسی حرف نزد،‌ هومن حوصله ش سر اومد. از جدال با خودش خسته شد. تو مسلک اون، مرگ یک بار، شیون هم یکبار. باید همین امشب می فهمید چرا توران با تمام غریزه ی تنوع طلبیش،‌ خودش و به بودن با هومن محدود کرده؟!‌ برای همین قبل از اینکه سیستم و خاموش کنه، از توران که روی کناپه دراز کشیده بود و کتاب می خوند پرسید:
" نمی خوای بگی زن ها با تنوع طلبی شون چکار می کنن؟!‌"
توران: " مهارش می کنن! "
هومن: " با عشق دیگه؟!‌"
توران: " نه!‌ عشق برای هر زنی لازم هست اما کافی نیست. چون تعریف عشق هم نسبی است!"
هومن: " میشه مثل آدم حرف بزنی بفهمم چی میگی؟!‌"
توران کتاب و بست. روی کاناپه نشست. کلافگی هومن و نمی فهمید:
" چیه؟ چرا عصبانی میشی؟! "
هومن: " عصبانی نیستم ولی آرومم نیستم وقتی می شنوم زنی که سالها همه ی زندگیم بوده، زل بزنه توی چشمام و بهم بگه تنوع طلبه!‌"
توران : "‌ مگه حرف بدی زدم. تو گفتی صفت مردونه است گفتم ، نه! غریزه در تمام انسانها یکی است، حالا هر کس به فراخور شرایطش، صفتی در وجودش پر رنگ تر شده!‌ مثل حس جاه طلبی!‌ فقط که مردونه نیست!‌ همه ی زنهایی که در عالم سیاست صاحب قدرت اند،‌ این غریزه رو حفظ کردند که به اینجا رسیدند. دقیقا مثل مردهایی که پرستار میشن!‌ اون غریزه ی محبت و عشق ورزی شون رو به اندازه ی یک مادر بها دادند!‌ این حرف کجاش بد بود؟! "
هومن: " اینجاش بده که زنی بخواد به تنوع طلبیش بها بده و عشق ورزی با هر مردی رو تجربه کنه! "
توران : " پس قبول داری که این تنوع صلبی صفتِ‌ ... "
هومن: " جواب من و بده توران، تو! شخص تو ... این حست و چطور کنترل میکنی؟! "
توران : " هومن جان!‌همون اندازه که شما مرد ها خودخواه این! زن ها متکبر اند! به همین سادگی!‌"
هومن: " خوبه خودتم قبول داری مغروری! "
توران : " غرور که صفت شما مرداست! من گفتم متکبر!‌فرق دارن با هم! "
هومن: " من خودم خدای واژه و ایهام و این حرفام!‌بی خودی من و بازی نده!‌ همه ی حرف تو معناش اینه ادعای عشق و عاشقی تون کشکه!‌ پاش بیافته یکی که بهتر رگ خواب تون رو بگیره، رفتین!‌"
توران : " تو چته هومن؟!‌ چرا چرت و پرت میگی؟! "
هومن: " من چرت میگم؟ من؟!!! یا تو که تنوع طلبی؟! "
توران : " خدای من ! نمی فهمم چرا این حرف اینقدر بهت برخورد!‌ من فقط می خواستم بگم ... "
هومن: " بسه توران! خفه شو! ... "
هومن لب تاپ رو با خشم بست و رفت توی اتاق. چنان در و بهم کوبید که شقیقه های توران تیر کشید!‌
اگر تنوع طلبی بده،‌پس چرا هومن رابطه های جنسیِ متعدد مردها رو چنین توجیه کرد؟!‌ ... خودخواااه !
با همه ی دردی که توی پیشانی توران می دوید سعی کرد،‌گفتگو رو مرور کنه تا به اون نقطه ی کور برسه که هومن نتونست بازش کنه و غرورش در هم شکست!‌غرور ...
غرور و خود خواهی!‌ ... هر چند از ماست که بر ماست! ... تا جایی که ذهن توران در تاریخ آفریتش آدمی به عقب بر می گشت، احساساتِ یک زن همیشه برای مردها سوء تعبیر و سوء تفاهم بوده ...
شاید امشب لازم بود که این سوء ظن ها همین جا و پشت در اتاق هومن ختم به خیر بشه! رفت و پشتِ در نشست:
" هومن! قهری؟! می شنوی؟! باشه قهر باش اما گوش کن! ... زنها به صرف جذابیت خدا دادی، همیشه یک عزت نفس درونی دارن، یک حالت بزرگ منشی که بهشون این قدرت و میده تا مردا رو برای راه دادن به حریم زنانه شون به خدمت بگیرن،‌همین نون آور بودن مردها مثلا ... این اسمش تکبره! یک حس بزرگواری! همون چیزی که غریزه ی تنوع طلبی یک زن رو مهار میکنه و باعث میشه وقتی مرد ایده آلش و پیدا کرد پایِ این کـِبرش بمونه و به هیچ قیمتی خودش و پیش یک مرد دیگه خار نکنه! " ... بعد زیر لب، جوری که هومن نشنوه گفت:" ولی خدایی نمی دونی چه لذتی داره وقتی دلت پیش یک مرد محکم باشه و یک رقیب بخواد مخت و بزنه و این حس تکبر زنانه روو بیاد! هیچ وقت یک مرد نمی فهمه وقتی زنی از دست عشقش عصبانی میشه! آرزوی مرگ می کنه اما همین تکبر بهش اجازه نمیده بره و سفره ی دلش و توی آغوش مرد دیگه ای باز کنه! ... "‌... ذهن توران در شلوغی خاطراتی که از مردهای متعدد زندگیش،‌از فامیل و همسایه و هم کلاسی و همکار و ..و... که هر کدوم به نوعی دنبال تصاحب روح زنانه ش بودند گم شد!‌ .... خودش و با اشک و درد بیرون کشید،‌صداش و صاف کرد و بلند ادامه داد:
" ولی خب می دونی هومن! خود کرده را تدبیر نیست!‌همین حس خوبه زنهاست که باعث غرور مردونه میشه!‌همین به تمام معنا زن بودن ،‌باعث میشه که همه ی هوس ها و غرایزمون رو بریزیم پای اولین مرد زندگیمون،‌ اینقدر بزرگ کنیم اون مرد رو،‌اونقدر بهش بها بدیم، اینقدر خدمات زنانه که از آخر اون بشه فاعل و ما مفعول!‌ اون بشه صاحب قدرت و مکنت و ثروت،‌ما بشیم جنس دوم! خود ما با اشتباهمون از مردها، ادم های مغرور و خودخواهی ساختیم که فکر کردند می تونن به چهار تا زن تا ابد حس خوشبختی هدیه کنند و بقیه ی زنهای دنیا رو موقت، ولو برای یک شب! .... " ...
ناگهان در اتاق اتاق باز شد و
هومن با چشمایی که کاسه ی خون بودند، بیرون زد. زیر بازوی توران و گرفت،‌اما نرم و با ملاحظه از زمین بلندش کرد:
" تو می دونی تا امشب با چند تا زن خوابیدم؟!‌" ... توران که تازه نطقش گرم شده بود، یکدفعه لال شد!
هومن: " جواب بده!‌می دونی یا نه؟!‌" ... توران با حرکت سر گفت نه! دلش می خواست بگه که نمی خواد بدونه اما هومن بهش فرصت نداد؛‌نشوندش روی مبل و کنارش نشست:
" ببین خانم کوچولوی فمنیست!‌"
توران: " من فمنیست نی ... "
هومن: " باشه!‌هر چی!‌ ندو وسط حرفم!‌... ... ... ببین خانمم،‌عزیزم،‌گلم ... آدم ‌یه حس درونی داره که بهش میگن بکارت روح! شنیدی تا حالا؟! "
توران : " چه ربطی به زنایی داره که با تو خوابیدن؟!‌"
هومن: " میگم برات! برو یک چایی بزار،‌ زیر سیگاری رو هم سر رات بیار. "
...

ادامه دارد...
امیر آمونیاک/ معصومی

" جوهرِ وفاداری" ... قسمت اول



خاطره ی شب قبل از جلوی چشمانِ توران محو نمی شد. تصویر زن ِ محجبه و متینِ همسایه، که با یک پیراهن کوتاه و نیمه آستین، با سر برهنه، زیر دست و پای شوهرش به زمین می خورد و هر بار بر می خواست تا چنگ دوباره ای به صورت و گردن مرد بیندازد و به قول خودش چشمهای هیز مرد را در آورد، صحنه ای نبود که به این زودی از حافظه ی کوچه پاک شود.
چیزی که برای توران قابل درک نبود، التماس های عاجزانه ی زن همسایه بود در آن نبرد تن به تن، که گاهی از نهاد دلش بر می خواست: " تو رو به روح مادرت قسم، بس کن! حداقل برو یک خرابه شده کارت و بکن و بعد بیا خونه. تو که می دونی من دوستت دارم." و همین که مرد دست سنگینش رو کنار گوش زن می خوابوند،‌ دوباره دست های ضعیف و بی جونش را توی هوا می چرخوند شاید تکه ای از مرد به چنگش بیاد و کمی از دردی رو که داشت، بهش می فهموند. نبرد بی حاصلی بود و زن از اول هم می دونست این طغیان فقط جنبه ی رسوایی داره و بس!‌ به قیمت یک پیشانی و کتفِ شکسته ، تونسته بود بت مرام و معرفت و مردونگی مرد رو توی محله زمین بزنه! بتی که حالا همه به عنوان مردی هوسران و زن باره شناخته بودند. 
ولی برای توران چه اهمیتی داشت که مرد همسایه کیست و چه کاره است وقتی دیشب با اومدن پلیس و ختم ماجرا، پنجره رو بست و روی مبل نشست، پاهاش و توی بغل گرفت و با بغض گفت: " بیچاره زن! بی چاره زنِ ایرانی‍‌ ! " و بعد اشک هاش بی اختیار ریخت اما هومن که حتی به خودش زحمت نداده بود برای تماشا بیاد و تمام وقت پای لب تاب در حال کامنت دادن بود، یک جمله گفته بود : " حقش بود زنک!‌" ... و از توران یک ماده شیر زخمی ساخته بود که پی بهانه ای بود تا خرخره ی شکارش و بجوه از این همه بی چشم و رویی!
بیست و چهار ساعت گذشته بود و هومن می دونست اومدن به خونه اشتباهترین تصمیمی است که ممکنه بگیره. بعد از تعطیل کردن مغازه،‌به توران پیامک داده بود که حاضر باش شام بریم بیرون. ده میام دنبالت.
وحالا ساعت یازده شب بود. توران و هومن،‌ مثل یک زوج فرهیخته که تحت هر شرایطی بنا رو بر گفتگو در یک مکان و زمان مناسب قرار می دن، در فضای باز رستوران، رو به روی هم نشسته بودند. توران عادت نداشت پی حرف و ناراحتی رو بگیره، مخصوصا که هومن با این دعوت، به شیوه ی خودش دلجویی کرده بود اما موضوعی که دیشب ادب و ایمان چند ساله ی زن همسایه رو به باد فنا داده بود،‌فقط یک مشکل شخصی نبود، یک معضل اجتماعی است و از هومن به عنوان کسی که دستی بر قلم داشت و در گروه های مجازی متعددی فعالیت می کرد،‌خیلی بعید بود که با ناهنجاری دیشب چنین غیر معقول رفتار کنه. توران به دنبال ریشه های این طرز تفکر مردانه بود که - چرا زمانی که یک زن از حریم خصوصی تختش دفاع میکنه و با دیدن یک بیگانه بر می آشوبه و شمشیر میکشه،‌ سرکوب کردنش به هر قیمتی!‌ حق یک مرد دونسته میشه؟!‌- برای همین پیش غذا که تموم شد ، پرسید :
"یه چی بپرسم، بی هیچ قضاوتی از من!‌جواب میدی؟! "
هومن به صندلی لمید و گفت: " آره. "
توران: " چطور یه مرد می تونه، زنی رو که باهاش خوابیده رو فراموش کنه؟! " 
" یعنی چی؟! " ... هومن منتظر بود تا بحث از همون جایی شروع شه که دیشب تمام شده بود اما ! ... سوال و دوباره از ذهنش گذروند و جواب داد: " فراموش نمی کنه! "
توران:" پس چطور می تونه،‌با داشتن خاطره،‌با زن دیگه ای بخوابه؟! "
هومن: " خب خودش و میزنه به فراموشی! چون حق خودش می دونه! "
توران گـُر گرفت که هومن چنین حقی رو برای خودش قائل هست اما شرط گفتگو بدون قضاوت رو خودش پیشنهاد داده بود!
هومن خدای مکالمه های کِشنده و کُشنده بود! خوب می دونست چطور باید یک زن رو در گفتگو بارها گرم و سرد کرد تا قابلیت ارتجاعیِ روحش تقویت بشه و تا پایان سخن، شنونده باقی بمونه. مکث توران رو که دید گفت :
" فرهنگ این حق رو به مرد داده، خیلی هم ظریف! " ... توران در ذهنش به دنبال معنای فرهنگ در تعاریف جامعه شناسی گشت اما خیلی زود به نتیجه رسید که :
" فرهنگ، شرع، عرف، چیزهایی نیستند که به مرد چنین قدرتی بدن! اون حس مردونه ای که چنین جسارتی رو به مردها میده که خاطره ها شون رو ندید بگیرن، اسمش چیه؟! " 
هومن: " کدوم خاطره؟! "
توران: " هووومن!!! همون خاطره هایی که مردها دارن و خودشون و به فراموشی میزنن! ..."
هومن: " ببین توران جان، اون حس، اسمی نداره! همین چیزی است که من در یک مکالمه ی سه دقیقه ای، خودم و می زنم به فراموشی که یک دقیقه قبل چی گفتم! اسم نداره! تعریف جامعه شناختی نداره! این یک قابلیت مردانه است! ... اصلا ببینم! نکنه تو باور داری که آدم توی این دنیا حق دارند با یک نفر رابطه ی جنسی داشته باشه اون هم عشقش هست؟! "
توران : " قرار شد قضاوتم نکنی!‌به باور های من کاری نداشته باش! "
هومن: " باشه، حق با توست اما عزیزم آدم همیشه چنین شانسی نمیاره که برای اولین بار با عشقش بخوابه! " ... غمی سنگین و عمیق به وزنِ سایه ی عقابی که در بالای بلند ترین قله های جهان تنها،‌پرواز میکنه، از چشمان هومن گذر کرد و با نفسی که گنگ و آروم از حنجره ش گذشت گفت:
" مردها در خصوص عشق سرگردونن، یه وقتایی فکر میکنم هیچی از عشق نمی دونن،‌عشق از نظرشون تنها هم خوابگی با یک نفر نیست! "
توران: " یعنی باید با چند نفر بخوابن که عشق شون کامل شه؟! "
هومن: " نخیر عزیزم!‌منظورم اینه، محدود کردنِ خودشون به رابطه با یک زن رو، دلیل و معنای عاشقی نمی دونن! "
توران: " اگه اینطوره که حق با توست! یه جورایی خیلی سر گردون اند! "
هومن: " قرار نیست از حرفام نیش بسازی و بهم زخم بزنی! "
توران: " ببخش من و ! اما این حرف نه منطقی است و نه با احساس جور در میاد! " 
هومن: " همین که با مردانگی جور در میاد،‌کافیه ! " 
توران: " آها!‌یعنی شما یک بُعد وجودی مستقل برای خودتون تعریف می کنین! عالیه !!! "
هومن: " ببین خانم م ! باور زنها یک هم خوابگی عاشقانه است!‌انما برای مردها رفع یک نیاز غریزی است! هر احساسی هم که می خواد درش جریان داشته باشه! مهم اصل مطلبه!"
توران: " اگر اصل مطلب یکی است،‌پس چرا به یک تخت کفایت نمی کنن؟!"
هومن: " مردها به طور غریزی تنوع طلب اند!"
توران: "‌خب من هم یک زنم،‌می دونم که تنوع طلبی زنانه هم دست کمی از مرد ها نداره!"
هومن: " خب!‌تو بگو ببینم، زن ها با تنوع طلبی شون چه می کنن؟! " ...
توران: "شام از دهن می افته!‌ بماند برای بعد!"

.......
ادامه دارد...

امیر آمونیاک/معصومی
1393.4.10

دژ / واره -10


گاهی گمان می کنم اسب بالدار مسخ شده ای هستم مبتلا به نفرینی که هنوز غبار دیرینه سنگی در ریه هایم،‌ تنگی می آورد. حنجره ام درد می کند سوار کار بی پروا . آنقدر مهربان بودی که نخواستی این مادینه اسب را به شلاق هوس خویش، ‌رام کنی؛‌ حالا کمی از غریزه ام پیاده شو. این همه ناز که بر شرم من نشاندی تا صدای ناله ام را درمان کنی،‌چاره ی این زن نشد.


بریده ای از عریانی / 5