
آب؛ آن اولین سرمشق دفتر کودکی، یادش بخیر!..
یادت هست منزل جان؟!
سرسرای خاطره بود خانه ی آجری آقا جان؛گنج قارون داشت، حوض فیروزه ای خانه؛
پر بود از شمش های طلایی پاییز که به رسم دزدان دریایی، به غارت می بردم برایت؛ به زیر آفتاب نیمروزی ایوان، خشک می شدند تا لا به لای دفتر چهل برگ کاهی، پنهان شان کنم.- گنج دزدان دریایی - ...
تمام دارایی یک جنگجو؛ به وقت برگشت از سفر، برای بانوی سفید برفی ام که روزها به انتظار آمدنم، بچه بغل!- آخر نشانم ندادی عروسکت دختر بود یا پسر؟! - روی هشتی خانه نشسته بود،درِ صندوقچه ی طلاها را می گشودم و هر چه اندوخته از رزم با دزدان و هیولاهای دریایی را که تا پای جان، برایشان جنگیده بودم، بر قامت بانوی خویش ارزانی می کردم.
چه شیرین بود چایی که با آب حوض برایم دم می کردی، به روی زیلوی رنگ و رو رفته ای که مادرجان، هر بار می خواست آن را به نان خشکی بدهد و من نمی گذاشتم فرش خانه مان را بفروشد.
یادت هست منزل جان؟!
چقدر خانم می شدی با آن گونه های گل انداخته، وقتی مثل آقا جان، که مادر جان را " منزل جان" می گفت، تو را صدا می کردم- یواشکی –، قرار نبود کسی بداند که ما می خواهیم با اولین خواستگار تو، از این شهر فرار کنیم و برویم منزل اختیار کنیم تا تو، جانش شوی، من حاج آقایش! ...
آن روزها دیگر قرار نبود کشتی ها را غارت کنم، گفته بودی دلت یک حجره می خواهد بالای بازارچه که نزدیک باشد و بتوانی برای نهار به خانه بیایی ... تا بتوانیم نیم ساعت به زیر سایه ی درخت هلو، کنار هم بخوابیم و نترسیم که عمه جان بیاید، دست تو را بکشد و ببرد که :
" دخترها با دخترها، پسرها با پسرها! " ...
حالا می فهمم چرا عمه ی مان بدخلق بود، او هیچ وقت، مانند مادرجان، لگن آب گرم با گل های محمدی، آماده نداشت ...
یادت هست منزل جان؟!
وقتی آقا جان خسته به خانه می آمد، مادرجان، با حوله و حوصله، او را روی صندلی می نشاند و پاشویه اش می کرد؛
آقا جان می گفت: " چه خبر حاج خانم؟! " ... و خبر ها، هر چقدر هم تلخ، همه خوش بودند در نوازش های مادر جان که رگ خواب آقا جان به زیر دستش بود!
عمه ی مان هیچ وقت برای شوهرش مهربانی نکرد، برای همین او منزل جان نبود! وزیر جنگ بود! ... چه کشور ویرانی داشت شوهر عمه ی مان! ...
بگذریم! قرار نبود خاطره نویسی کنم، امروز از کوچه یِ آبانِ آن روزهای روشن، می گذشتم؛طالعش پر از نشان عقرب بود، یادم آمد که بپرسم:
" هنوز آن نشان دو پیکره را با خود داری؟! " ... این روزها علم روان شناسی امپراطوری می کند بر قلب ها، می گوید هر کس باید همزاد خودش را داشته باشد، اگر تو هنوز آن دو پیکره ی بهم چسبیده را داشته باشی، شگون خوبی است؛ می شود حالا که من حجره ای خریده ام، بیایم، تو را بدزدم تا با هم فرار کنیم. اما این بار به مادرت می گویم تا دیگر آژان ها را خبر نکند، تو فقط بگو:
" هنوز هم جان منزلم می شوی؟! " ...
دوازدهم آبان ماه نود و دو


هشت روز تمام، غبار مرگ بر رابطه ی هومن و توران نشسته بود. سکوت مطلق. حتی صدای نفس کشیدن گل های آپارتمان شمردنی بود. صبحانه و نهار و شام برقرار بود اما هومن هر روز صبح سر ساعت، گرسنه و تشنه، بیرون می زد و آخر شب از شرکت بر می گشت. به جای هر عصرانه ی شاد و پر قـِر و غمزه ی توران، سیگار پشت سیگار دود می شد و در عوض شام، یک بطری آبجو اگر حوصله ای بود.
سفره ی شام، می آمد، پهن می شد و دست نخورده به آشپزخانه بر می گشت. تمام هر چه توران در این چند روز خورده و نوشیده بود، آب بود و قرص های خواب آور! به شکل چشمگیری وزن کم کرده بود و هومن دیروز بعد از ظهر، از روانشناس توران شنیده بود که سلامتیش در معرض یک خطر جدی است!عریانی های یک زن زمانی جذاب است که مردی را روت و لوت، بر نوازش طنازی های خویش، به کام تخت کشاند؛ تخت سینه،تخت کاغذ،تخت شعر!
باید غنیمت شمرد هر جا که می شود دمی از حجاب جان، رخت عافیت کـَند و در هوای نفْس، سینه را به سعه ی صدر کشاند؛
شاید در این هوای شیمیایی که از بوی فساد افکار و لاشه های هوس، مملو است، بشود عشقی تازه کرد اما ...
تا نمیرانی، نامیرا نمی شوی! پس ... گاهی باید به قصد کُـشت،نوشت.
آنچه می خوانید، عریانی های یک بانوی نیلی وش است، که جسارت مردانه ای می خواست برای در آغوش کشیدن
نوشتارش، تا از تجاوز هر اندیشه ی تاریکی مصون ماند.
پاسخ هایی که با عنوان " عور / انی " از تن کامگی های امیر می خوانید، مکالمه ای انتزاعی عاشقانه ایست،
پیشکش محضر دوستان مهربان و همیشه همراه من که تقدیم حضورتان می گردد.
دوستانی که مایل به خوانش متن هستند، با درج نظر، رمز مطلب را برایتان پیام می کنم.
لازمه ی حضور ما، حفظ اطمینان و امانت داری قلم ها و قلب هایمان است.
با تقدیم احترام: امیر معصومی.
*/گوشم فرار می کند. می چسبد به تصویر معکوس من در آیینه،سمت چپ برهنه ی سینه.
می شنود که دوست داشتن مرد،قلبم را می تکاند؛ می آویزد به بند تعلق!
چه غریزه ها که به هوس نشاندم و هوای عشق تو از سرم نیفتاد (! - ؟)
- عریانی / 1 -
خودم را،چنگ اندازم بلندی های برهوت تنش را، سر خورم تا تنگنای دره های تنش؛
- عورانی /2 -

سکانس پنجم:
(ساعت دو یِ نیمه شب را نشان می دهد و چشمان توران هنوز باز است. طاق باز روی تخت دراز کشیده و با صدایی که فقط خودش می شنود، با پروانه ی نارنجی رنگ روی پرده ی اتاقش حرف می زند) :خوب می دانی معشوق جان به بهار آغشته ی من
اثر ندارد مگر آن تیر که رها کنی و بر خالی اندام یک زن،به جای گذاری و شکار، با خویش نبری!
بریده ای از عریانی /7