
بهار رو خیلی راحت می شد از شال سفید و مانتوی قرمزی که پوشیده بود شناخت، توی
کافی شاپ مرکز خرید نشسته بود و مدام ساعتش و چک می کرد، دلواپس تاخیر شیوا شده
بود که آروم و بی صدا به طرفش می رفت؛
شیوا مانتوش و کمی بالا کشید و نشست:
" سلام. " ... بهار حس خوبی نداشت اما :
" سلام خانم! خوبی؟! " ... اگه به شیوا بود هرگز سر این قرار نمیومد:
" ای ی ی ی ی ...بد نیستم! " ...
" بد نیستی ؟؟!!! اونم بعد از یه قرار عاشقانه ؟!"
شیوا سعی می کرد نگاهش و از بهار بدزده و انگار که چیزی نشنیده؛
" هی با توام! انگاری هنوز هوش و حواست بر نگشته؟؟!!! بستنی سفارش دادم، موافقی که؟! " ...
شیوا شونه ای بالا انداخت و با بی تفاوتیِ تمام شماره ای گرفت:
" سلام....کجایی؟؟؟کی میای؟؟؟ باشه ...باشه.. خدافظ. " ... این کارش بهار و ناراحت کرد:
" شیوااااا!!!! چیزی شده؟! "
" نه مگه قرار بوده چیزی بشه؟ " .... بهار اخماش و توی هم کشید:
" خوبه چیزی نشده و مثل سگ پاچه می گیری!...چیزی میشد حتما... " شیوا تندی کرد:
" حرف مفت نزن! ".... بهار خوب می دونست که باید سکوت کنه اما این کنجکاوی، تو مرحله ای نبود که قابل کنترل باشه:
" باشه...پولش و میدم...حالا میگی چی شده یا نه؟؟؟ "
شیوا چشم غره ای رفت و با صدایی که از میزای کناری به خوبی شنیده می شد پرسید:
" چی می خوای بدونی؟؟؟هان؟؟؟چی هست که نمی دونی؟؟؟ "
" هـُش ش ش ش ش ....دیوونه...صدات و بیار پایین...چه مرگته؟؟ " شیوا لج کرد و با صدای بلند تر ادامه داد:
" همه این آتیشا از گور تو بلند میشه! چی رو می خواستی ثابت کنی؟! ...آره ه ه حق با تو بود، تو راست می گفتی که به بر و رو و رخت و لباس نیست ...این کاراااا... "
بهار دوید توی کلامش:
" تو رو خدا آروم باش شیوا...آروم..." خیلی سعی می کرد با صدای کوتاه و حرکات دستش تن صدای شیوا رو پایین بیاره ..اما نمی دونست چرا نتیجه عکس داره؟! شیوا داد می زد:
" تو لعنتی از اول هم می دونستی طرف محل سگ هم نمیده... " ... ناگهان با لحنی که حالت عجز و لابه به خود گرفته بود، پرسید:
" تو رو خدا بهار ..هدفت چی بود؟! تو که می دونستی سنگِ رو یخ می شم، تو که می دونستی دست رد به سینه ام می زنه " ... با این جمله ی آخر، بهار از ته دل ذوق زده شد، لبخندش و مهار کرد و گفت :
" چیه؟! انگاری وهم برِت داشته، از اولم قرار نبود چیز خوبی این وسط اتفاق بیافته!!! "....
طعنه ی کلام بهار، خارج از ظرفیت شیوا و شرایط فعلیش بود...تنها جوابش کشیده ی محکمی از طرف شیوا بود که خون رو به چهره ی بهاردووند!
شیوا منتظر جواب نموند، باید می رفت و رفت ....
بهار آروم و بی تفاوت، موهاش و که از شال بیرون ریخته بود رو مرتب کرد، نگاهی به ساعتش انداخت و بلند شد...گار سون سینی به دست منتظر حرفی از بهار بود؛ پول بستنی ها رو کنار سینی گذاشت و انعامی هم طرف دیگه ی اون...
احساس خوشایندی که داشت پنهان نمی شد.لبخند رضایت تمام چهره اش رو پر کرده بود... چشمکی به دخترکی که وارد مغازه می شد زد و خارج شد، با خودش گفت :
" اگه امیر اغوای زیبایی، جذابیت و مهربونیِ شیوا نشده، چیز دیگه ای نیست که من نگرانش باشم. "
****
شیوا از مرکز خرید زد بیرون، برای تاکسی دست بلند کرد: " در بست."
رو صندلی تاکسی
ولو شد.. بدنش کرخ بود... تمام فشار عصبییِ امروز رو به صورت بهار نواخته بود...سر
انگشتاش از سیلی محکمی که به بهار زده بود احساس سوزش داشت... از این که تونسته
بود از این بازی بیرونش کنه خوشحال بود. حالا باور می کرد که تا حالا آب
ندیده والا شناگر ماهریه......
هر طوری که بود خودش و به خونه رسوند....
منتظر آسانسور نشد، بدون این که به چیزی فکر کنه پله ها رو یکی یکی شمرد و بالا رفت.سهیل اومده بود! خیلی زودتر از اون که گفته بود، قبل از این که زنگ رو بزنه، احتمال داد که خواب باشه، خیلی آروم کلید انداخت و وارد شد؛ یه چیزی به پایین در گیر کرد، با کمی فشار داخل شد، یه جفت کفش ورنی ِ پاشنه بلند...آشنا نبودن...مشام ِ زنونه ش این عطر جدید رو هم نمی شناخت، خیلی غیر ارادی به طرف اتاق خواب رفت و در نیمه باز رو با سر انگشتاش به داخل هول داد...این بار هم زنی رو که کنار سهیل خوابیده بود، نمی شناخت...؟!
" شیوا....شیییوا....شیوا عزیزم.... "
چشمای خیسش، تار می دیدن...سهیل با همون کت چرم مشکی ، لیوان به دست ، با یه دستمال مرطوب، پیشونی تب کرده اش رو خنک می کرد:
" بیداری؟! خوبی؟! جون به سر میشم با این حال تو....این جوری نمیشه...باید بریم دکتر ...نمی فهمم شیوا؟!...این ماه دفعه ی سومه... پاشو یه نگاه به خودت بنداز...رنگ به رو نداری..." ...
دست سهیل رو کنار زد، تمام نیروش و برا بلند شدن از روی تخت جمع کرد... سهیل نگران بود:
" کجا بودی عزیزم؟....چرا با مانتو خوابیدی؟؟!!!"
" با بهار بودم.. ساعت چنده؟ کی اومدی؟! "
" هشته...تازه رسیدم..." ...
دستی تو موهای شیوا برد و گفت: ببین با خودت چه می کنی؟! خیس خیسن...تا یه دوش بگیری، چایی دم می کنم..." ... لیوان و رو عسلی گذاشت و بلند شد، دوباره پرسید:
" نمی خوای بگی چی آشفته ات کرده؟!"
" خوبم." ... بلند شد و لباساش و در آورد.چرخی تو اتاق زد و حوله رو پای تخت پیدا کرد، وارد حمام که شد، سهیل آب وان رو ولرم کرده بود و بیرون می اومد، گونه ی شیوا رو بوسید و رفت آشپزخونه؛ خیلی نگران شده بود، شیوای همیشه شاد و شیطونش، یه ماه بود که خواب و خوراک نداشت، این کابوسا حتما دلیلی داره، ظرفای کثیف اطراف آشپزخونه رو تو سینک مرتب کرد،اسکاچ برداشت و تصمیم گرفت فردا از آقای کشاورز یه وقت بگیره برا مشاوره، شیوا که حرف نمی زد، خودش باید یه کاری می کرد.
*****
هر بار با یکی... یکی که نمی شناخت... تو ضمیر ناخودآگاهش برای توجیه راهی که پیش گرفته بود دنبال دلیل می گشت...هر بارهم سهیل.. تنها چیزی که می تونست، دوستیه نا متعارف اون و امیر رو موجه نشون بده!، شروع خیانت از طرف سهیل بود اما نمیتونست تو افکارش، زنی رو پیدا کنه که سهیل بتونه رابطه عاشقانه باهاش بر قرار کنه، آخه اگه احساسی تو این زمینه داشت که این حال و روز شیوا نبود! این خلاء تنها نیرویی بود که اون رو تو ادامه ی این رابطه ی عاشقانه با امیر به پیش می برد..تنها چیزی که می تونست تو این موقعیت اون و به خلسه ببره مرور دیدار عاشقانه و لذت بخش امروزش بود با امیر، نفسش و حبس کرد و سرش و زیر آب فروبرد تا فارغ از صدای محیط با عشقش خلوت کنه...!!!
چهار هفته از اولین گفتگوی شیوا و امیر گذشته بود، علیرغم تصمیم امیر برای کنترل این رابطه و دوری کردن های گاه و بی گاه از شیوا، اما امروز بعد از گذشت یک ماه این قرار ملاقات با مهارت های زنانه ی شیوا بر قرار شده بود و امیر در این لحظه وسط ماجرا بود...
***
ساعت 4 عصر توی یکی از بهترین کافی شاپ های تهران، تو یوسف آباد؛
قرار بود مهمترین اتفاق پس از ازدواجم به وقع بپیونده که صد البته اگر چه جذابیت وشور و هیجانِ تن دادن به یه ازدواج نامتقارن رو برام نداشت اما جذابیت های تازه ای داشت که تا به حال تجربه نکرده بودم. از همه مهمتر، شرایطی داشتم که هر کسی جای من قرار داشت، به لطف زیبایی و جذابیت های آمونیاک، این کارو انجام می داد.
بوی قهوه وسیگار و صدای موزیک ملایم مایکل بولتون، فضای اونجا رو چنان رویایی کرده بود که این نگرانی که ممکنه آمونیاکِ من خودش و به اونجا نرسونه رو فراموش میکردم...
همین طور زنهایی که تا قبل ورودشون، حالتی معصومانه و عادی داشتن و در اونجا، آرایش ها غلیظ تر و با طرفشون صمیمی تر، یعنی همون جیک تو جیک، گاها هم سیگار بر لب و ژستی روشن فکرانه با تکان دادن سر به طرف مقابلشان اعتماد به نفس قرض میدادن...
برام خیلی غریب نبود، زیاد تو این موقعیت ها قرار داشتم اما چیزی که با همیشه متفاوت بود، قرار من با آمونیاک بود.
" قربان چی میل دارین؟ "
" ممنونم، فعلن هیچی، مهمون دارم. اومدن حتما زحمت میدم ... ببخشید میشه آهنگhow am I supposted مایکل بولتون روبرام پلی کنین؟! "
" چشم، حتمن قربان... !" ....
تقریبا ناراضی راهش و کشید و رفت. یه نیم گاهی به ساعتم کردم، ساعت انگار 15 دقیقه جلوتر از 4 بود و این نگرانی منو بیشتر میکرد و البته شور و هیجانش! ...
همزمان با شروع آهنگ سفارشیم، نگاه سنگینی ذهن من و به خودش جلب کرد، زنی با مانتوی سفید، روسری نیلی و کیفِ چرمی مارکدار که بیشتر از همه تو نگاه اول برند کیف و کفشش نظرم و جلب کرد.
" آقا امیر؟ " ... واستادم و با لبخندی که نمیشد پنهانش کرد ادامه دادم :
" بلهههههه، بله! اوه.. یسس! اوو مای گاددددد! بفرمایین پلیز، شما هم خانم آمونیاک باید باشین حتمنی؟! "
با تردید با هم دست دادیم و نشست. مثل دخترای تازه بالغ شده، نا توان از پنهان کردن شرم اولین قرار ملاقات، گونه هاش به سرخی میزد... باید حرفی میزدم ورای تعارفات معمولی، حرفی که ذهنش و متوجه امری فراتر از یه قرار نا متعارف با یه مرد غریبه بکنه! نتیجه ی گوهر بار چندین بار چت و ایمیل، همینجا تو همین لحظه داشت به ثمر می رسید:
" کیف احوال آمونیاک؟! صدامو داری آمونیاک جان؟! کیف احوال؟" ... هردو زدیم زیر خنده و بلا فاصله جواب داد:
" بله له، اوه یس، صداتون و دارم اونم دالبی" …
صدای خنده مون بیشتر شد طوری که آدمهای دو سه میز اونطرف تر هم با لبخندی از روی تعجب، مارو نیگاه کردن و این برام اصلن مهم نبود..مهم این بود اتمسفر بینمون رو به نفع خودم تغییر بدم، پرسید:
" راستی فسنجون شیرین دوست داری یا ترش؟ "
به همراه خنده بیشتر جواب دادم:
" فسنجون رسما دوست نمیخورم اما شما شف باشین دوست میبرم! "..... خنده....خنده....خنده... و ناگهان سکوتی لحظه ای همزمان با هم.... پیش کشیدن اولین گفتگوی چتی بین من و آمونیاک بهترین راه شکستن فضای نامتعارفی بود که ناخواسته حکم فرما شده بود؛ گفت:
" شما اونجور که می گفتین شباهتی به ماموت زنگ زده ندارین ها! " ...
" منظورت اینه کرگدن بهتر به من میخوره؟ "
خنده و خنده... اینجا بود که احساس راحتی و رضایت و امنیت بیشتری، نسبت به جو حاکم دریافت کردم و بلافاصله پرسیدم :
" میتونم بپرسم چرا تو اولین چت، اون سوال رو از من پرسیدی؟ "
" کدوم سوال؟ "
" یادت نیس؟!!! " ... گفت :
" نه بخدا، تو فکر کن! من نمیدونم دیشب چایی خوردم یا نه؟! " خندیدم:
" ازم پرسیدی تا حالا شده یکی یه کلمه ی محبت آمیز بهت بگه و تو با همه خوش اومدنت ولی مزه لذت شنیدن این کلمه رو از فرد دیگه ای تو ذهنت بچشونی؟ "
" کی؟!! ... من؟!! ممم!!! ...من پرسیدم؟" ...
همه ی خنده ها و هیجانات ناشی از خنده ها، یهویی جاشون رو با سکوت عمیقی بین ما عوض کردن و فقط و فقط زل زدیم به مردمک چشمهای هم:
" انکار نکن، میخوام بدونم ! "...
" راستش.... امیر......امیر!!! میشه سفارش بدیم اول؟...من میلک میخورم. "
" اوو... حتمن... "
منم مثل همیشه مِنو رو گرفتم جلوم ولی، تنها چیزی که نمی دیدم لیست بود:
" منم لاته میخورم. " ...
بلافاصله گارسون رو دعوت کردم و سفارش هر دوی مان را دادم و با لبخندی آروم از آمونیاک خواستم که همچنان رشته حرف و گم نکنه و ادامه بده:
" سر تا پا گوشم آمونیاک بانو... راستی دوست داری به همین اسم نتی ت صدات کنم یا اگه دوست داری اسم اصلیت و بگو... خوشحال میشم حالا که از دنیای مجازی زدیم بیرون، واقعیباشیم و مثل دوتا آدم بالغ پوست کنده با هم حرف بزنیم."
" ببین امیر جان، هم من شرایط تو رو میدونم هم تو، تا حدی از من میدونی. اگر مثل هم نباشیم حداقل تو خیلی از مسایل مشترکیم. من تا قبل از این که اولین بار باهات چت کنم، میشناختم ت، مطالبت و میخوندم و با همه شون رابطه برقرار کردم و برام دلنشین بود. راستشم بخوای، عاملی که باعث شد بخوام بهت نزدیک بشم، همین احساساتت بود و همین جسارتی که تو عنوان مسایل داری. میدونی، من متاهلم ... تو هم هستی اما واقعن چی باعث شده الان ما اینجا باشیم؟! ... هم تو میدونی هم من! ... نمیخوام ناله کنم که آی زندگیِ من اینجوریه، فلانه...میدونم تو هم به نحوی درگیری و گوشت از این حرفا پره... " ...
کمی حالت جدی تری به خودم گرفتم و نزاشتم حرفش به آخر برسه، ادامه این حرف ها من و نه تنها به مقصودم نمی رسوند، شاید هم تبدیل می شد به صحنه اعتراف گیری و این اصلا خوشایند نبود:
" صبر کن آمونیاک جان! اولا من هر چقدر هم درگیر باشم و هر چقدر هم گوشم پر باشه، دلیل نمیشه که نخوام حرفات بشنوم، من میدونم به زندگیت وابسته ای و بهش علاقه داری، به هر دلیل برا منم مهم نیست و بنا به همون دلایل هم الان اینجای غیر از اینه؟! "
بلند شد و یه نگاهی به سر تا پای من انداخت، احساس کردم یا میزاره میره و یا الانه وسط جمع حرفی بزنه که من نتونم خودم و کنترل کنم و وضع رو از اینی که هست بدتر کنم:
" دلیل اومدن من اینجا و درخواست من از تو امیر، تنها یه دلیل داره که توی همون سوالیه که ازت پرسیدم و تو تا بحال هی طفره رفتی، میتونی پیدا کنی! "...
" حالا چرا ناراحت میشی؟! بشین لطفا... من احساس خوبی ندارم اینجوری! .."
آروم نشست و بدون این که توجه داشته باشیم، دست همدیگه رو گرفتیم، اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کردیم، برقراری اولین تماس فیزیکی ما بود...
دستها کار خودشون و انجام میدادن! انگشتان هم کارشون و بلد بودن! ...
نگاهم و توی چشماش قفل کردم:
" ببین آمونیاک! ببخش اما من از این اسم خوشم نمیاد، چی صدات کنم؟ "
" شیوا."
" شیوااا ... ! ببین شیوا من این همه راه و از شهرستان اومدم تا الان درست تو همین موقعیت، قرار بگیرم و گرفتم، نمیخوام این موقعیت و از دست بدم، من به سوالت تو راه و جاده خیلی فکر کردم... تو همسرت و دوست داری یا زندگی ت رو؟! "
" مگه فرق میکنه؟ همسرم زندگیمه و زندگیم همسرمه...اما..... "
" اما چی؟ "
" میدونی امیر من تو زندگیم به هرچی که میخواستم رسیدم، همسرم، هم خیلی مهربونه، هم خیلی به من علاقه نشون میده، هر کاری از دستش بر میاد انجام میده اما... اما هرچی فکر میکنم یه چیزی این وسط کمه! "
" تو هم میخواهی این خلاء رو با من پر کنی درسته؟ "
" خودخواهیه اما آره... درست حدس زدی...تو چی؟! این خلاء رو احساس نمیکنی تو زندگیت؟"
" راستش و بخوای شیوا از همون اول، احساس دیگه بهت داشتم و هرچقدر هم بهتر میشناسمت و از زندگیت و خودت میفهمم، این احساس بیشتر میشه... زندگی من از اولشم یه تراژدی بوده و فکر نمی کنم به این زودی ها هم به پایان برسه، تو اولین زنی هستی بعد از ازدواجم دارم بهش جدی فکر میکنم و قراره باهاش به یک رابطه طولانی ادامه بدم." ...
انگار این حرفا روش اثری نداشت چون گفت :
" نمیخوای از خودت و زندگیت بیشتر بگی امیر؟ میدونم داری منو می پیچونی "...
" این چه حرفیه؟! ... " موضوع و عوض کردم : " این میلک مال شماست نه من! تا از دهن نیفتاده ترتیبش و بده" ...
شیوا آروم با نی و قاشق، میوه های روی لیوان و کنار زد، یه توت فرنگی رو برداشت آورد جلوی لبای من، به این معنی که می بایست تو بخوریش... منم آروم با زبونم قِلش دادم رو لبام، اما غورتش ندادم و بر حسب عادت شروع کردم به میکیدن......!
این عمل از نظر من یه جور ابراز علاقه و احساس بود اما نه به حرف و کلام! اونجایی که هیچ کلامی نمیتونه اون و وصف کنه... و صد البته عملی محرک برای جلب رضایت و نشان دادن رضایت طرفین....
تو اون لحظه که من در حال مکیدن توت فرنگی بودم و شیوا در حال هم زدن لیوان، همچنان نگاه های هم و دنبال می کردیم اما هیچ کدوم از ما جرات حرف زدن نداشت هرچند از درون حرفا و نیازهامون و به هم دیکته میکردیم!
" امیر میشه اینجوری من و نگاه نکنی و حرف بزنی؟ از زنت و زندگیت بگو...اسم خانومت چیه؟"
" شیوا! چرا اینقدر زندگی خصوصی من برات مهمه و جذاب؟!"
" بیخیال امیر. نمیخوام بدونم! اصلن قهوه تو بخور، من دیرم میشه؛ سهیل مسافرته، منم باید برم خونه مامان اینا... نمیخوام فکر کنن وقتی شوهرم نیست من از آزادی هام سوء استفاده میکنم."
" باشه اما تازه یک ساعته هم و دیدیم...عادلانه نیست...نگران نباش هرجا بخوای بری من میرسونمت. "
با گفتن این جمله که سهیل مسافرته دیگه هیچ حرف و نگاه و چیزی بین ما ردو بدل نشد و صرفا فعل خوردن رو صرف کردیم!......
سعی کردم هر جوری شده زودتر پول میز و حساب کنم و از اونجا بزنیم بیرون...
آره درسته!... بیرون از اونجا حوادث غیر قابل پیش بینی ای انتظار من و شیوا رو می کشید...
خونه ی شیوا آبستن حوادث بود! حوادث واقعی!... و ما ویار هم دیگه رو کرده بودیم، ویاری که خود نوید تولد بچه ای عجیب و ناقص الخلقه ای بود! ...
ادامه دارد ...
قسمت سوم (جهان های موازی)
هنر خواب دیدن مقولۀ جذابی است که کمتر کسی می تواند از خواندن یک مقالۀ مختصر دو صفحه ای دربارۀ آن چشم پوشی کند. خواب دیدن که گاه به شیرینی رویا و گاهی به سیاهی یک کابوس است، از عمده دلایل موجهی است که به وجود جهان متافیزیک شهادت می دهد.
این مجال فرصتی برای اثبات نظریه های دمنیای مابعد الطبیعه (متافیزیک ) ندارد، لذا با با این فرضیه که خواننده یک پشتوانۀ فکری در این زمینه دارد، قبل از ورود به عالم رویابینی، از موضوع شناخته شده ای به نام " جهان های موازی " به عنوان مقدمۀ بحث شروع میکنم؛ از تمام آنچه خوانده و شنیده و دریافته ام، جهان موازی را در این مثال برایتان ، توضیح می دهم.
تصور کنید یک جعبه دارید موش زنده ای را درونش قرار می دهید و درش را می بندید به گونه ای که درونش قابل مشاهده نیست، ؛ به جعبه محرکی متصل می کنید با تحریک کردنش، سبب مرگ موش می شود.( مثل جریان برق که اگر به جعبه برسد موش بر اثر برق گرفتگی می میرد.) ... حالا از شما می پرسم: " چند درصد مطمئن هستید که موش در اثر این تحریک مرده است؟! " ... صد در صد؟! من می توانم دلایلی برای شما بیاورم که احتمال مرگ موش را پایین بیاورد، همانطور که خیلی از انسان ها بعد از یک حادثۀ مرگبار، از فاجعه بیرون آمده و تنها صدمات مختصری دیده اند! با این آگاهی از قانون احتمال، چقدر مطمئن هستید که موش بعد از تحریک، بمیرد؟! ... یک منطق درست احتمال پنجاه درصدی می دهد؛ پس قبل از اینکه من در جعبه را باز کنم، شما 50% احتمال داده اید که موش مرده است، درست؟! ... در را باز میکنم... موش... زنده است! و این یعنی:
انتخاب شما مبنی بر مرگ موش، جهانی موازی در راستای جهانی که واقعیت در آن رخ داده و موش زنده است، خلق می شود! در واقع، نه تنها در این مثال کوچک، بلکه در هر دو راه از زندگی، با انتخابی شما، مسیر دیگری در راستای جهانی مجزا و موازی به راه خودش ادامه می دهد و آن بـُعد از ذهنیت شما در عالم موج و فرکانس و ذره و انرژی جهانی به وسعت نامحدود خلق میکند. حالا تصور کنید در طول روز بر سر چند دو راهی انتخاب قرار میگیرید؟! در طول هفته؟! در طول ماه؟! در طول سال؟! در طول ... ؟!
شمارِ جهان های موازیِ زاییده از ذهنیت شما، هر کدام به تنهایی دارای فضایی با مدارهای خاص خود هستند که گاهی در یک دیگر و گاه با جهان واقعی شما دچار تداخل می شوند، این نقطه های عطف، همان دلایل نامعلومِ مبهمی است که باعث می شوند، شما برخی از روزها، بی هیچ دلیل عقلانی و موجهی دلتان بگیرد، انرژیتان اُفت کند، حس و حال گریه داشته باشید و یا دقیقا بر عکس، در اوج گرفتاری های و خستگیِ روزمرگی ها، به ناگه بمبی از انرژی مثبت و خنده و شادی شوید. آیا این حس و حال آشنا برای کسی بیگانه است؟!
از این دیدگاه، به بلندای قدرت ذهن آدمی می اندیشم، که کنترل افکار، در برخورد با هر پدیدۀ زندگی، چه بازتاب مستقیم و تاثیر گذاری می تواند بر، همین آن یا لحظۀ بعدی بگذارد. به این نتیجه می رسم که چرا اعمال ما، بر مبنای نیت های ما پاداش و بازگشت دارند؟!!!
مغز من، جزیی کوچک از جسمی است که روزانه با انسان های بی شمار، کردارها، گفتار ها، افکار و در نهایت شعورشان روبرو می شود، داده های ذهن تحلیل گر من باید به کدامین چشمۀ شعور متصل باشد که در لحظۀ انتخاب در هر دیدار، جهانی موازی مملو از حسن نیت و شادی و آرامش بیافریند؟!
گسترۀ دید من به جهان آفرینش، همان ضمیر هشیاری است که باید عاری از ملاک های قضاوت و پیش داوری های نسنجیده باشد؛ امروز، اینجا، در برابر آیینۀ وجودی خویش، ضمیر ناخودآگاهِ من تا چه حد بی غل و غش است؟!
باید به عقب برگردم، به نو جوانی و کودکی و خردسالی، نه... به نوپایی و نوباوگی که قدرت شنیداری و دیداری داشتم؛ و البته کمی عقب تر، به دوران جنینی که شنیداریم فعال بود!
اما براستی، قبل از بروز جنسیت، در لحظۀ شروع طپش قلب جنین، سرآغاز وجودی یک " من " است؟! بدون شک قابلیتی بر " بودن " در ساختاری از ژنتیک و دی.ان.ای ِ یک گامت باید باشد که به هیبت انسانی مجسم شود، این خواستن بر وجود در کجا ریشه دارد؟!
این دلیل کاملا منطقی است که باید میدانی برای حضور ببینی تا اراده ای بر انتخابِ بودن داشته باشی، آیا این روندِ برگشت، حقیقت جهان های ماوراءُ الطبیعه را اثبات میکند؟!
آیا ورای این یاخته و استخوان و ماهیچه، بُعدی روحانی، منسجم از ذره و انرژی وجود داشته است؟! اگر خیر...
تکلیف این همه صحنه های تکراری، برخوردهای آشنا، مکالمه هایی که می توانیم آخرش را پیش بینی کنیم، گویی که قبلا در همان لحظه و در همان مکان بوده ایم، چیست؟!
اگر آری...
پس چرا تمام شانس ما از داشتن رویاهایی صادقانه، به شکست های احساسی می انجامد و شب و روزهای مان، خواب و بیداری هایی سراسر کابوس و ترس و وحشت است؟!
ما در گذر از جهانی سراسر شعور و آگاهی با خویشتنِ اصیلمان چه کرده ایم؟!
در این اتفاق مبارک از بودن تان در کنار من، شادباش های پایداری آرزومندم که بی شک مرا در روشن نگه داشتن این شعلۀ مختصر در کوره راههای چه کنم؟!، مدد میکند.
تا گفتار بعدی، منتظر نظرات روشن و آگاهانه تان هستم.
ادامه دارد/

" ذهن هشیار و ناهوشیار "
در تعریف ذهن هوشیار می خوانیم:
اعمال و شعور خودآگاه ما از مغز سر چشمه می گیرند؛ اندیشه، توسط مغز، یعنی همان عضوی که خودآگاهی از آن متجلی می شود، آشکار می گردد.
ضمیر خودآگاه با شناسایی جهان پیرامون سرو کار دارد، بدین معنا که، مغز هر آنچه از تحلیل داده ها، توسط حواس پنجگانه، دریافت کرده باشد، در کمال امانت داری در اختیارِ ذهن ناهوشیار یا همان ضمیر ناخودآگاه قرار می دهد.
ذهن ناهوشیار همان گونه که از نامش پیداست، بدون هیچ قدرتی بر دخل و تصرفِ پیام های دریافتی، آنها را در بطن خویش نگه می دارد؛ این ذهن تفاوتی میان داده های فاسد و مخرب یا پویا و سازنده قائل نیست لذا، آنچه در پس زمینۀ ذهنِ یک انسان، از شناخت جهان آفرینش ذخیره می شود، ارتباط کاملا مستقیمی دارد با آنچه از جهان هستی دریافت می کند.
لختی درنگ کنید؛ بنشینید و به صندلی خود تکیه کنید؛ دست راست تان را بالا بیاورید، شصت و انگشت سبابه تان را به شکل حلقه در آورده، جلوی چشمتان بگیرید. چشم چپ تان را ببندید. دایره ی دیدتان مد نظر من است. کوچک است، نه؟!...
حال، چشم چپ تان را باز کنید؛ بهتر شد؟! قطعا، چون وسعت دید بهتری دارید. این بار
دست تان را هم بیاندازید، عالی شد، چون دیگر مانعی برای دیدن سمت راست تان ندارید، حالا...
فرض کنید در قبیله ای متولد شده باشید که باز کردن چشم چپ، بر همۀ ساکنانش ممنوع شده باشد و هر کس سرپیچی کند، محکوم به اعدام باشد؛ از طرفی، اگر کسی، به هر بهانه، برای دید و کنترل بهتر خود، گردنش را بچرخاند، حدّ بخورد!... چه حسی دارید؟! حماقت محض است، مگر نه؟! اما ...
خوب یا بد، شما هم اکنون نیز عضوی از این جامعه هستید! جامعه ای که حس بینایی آن به قوانین عرف و شرع، محدود شده است! حس بویایی آن استعمال عطر را بر زنانش حرام کرده است، حس شنوایی مردان را بر ...! حس لامسه را ...
خود به محدودیت در سایر حواس بیاندیشید،در ارائۀ مطلب، من به درست یا غلط، باید یا نباید حصار ها نظری ندارم، حرف من، درد عمیقی است که " اندیشه ی معقولِ" آدمی!!! در شناخت ناقص از هستی خویش می کشد!
این گسترۀ دید و میزانِ ژرفای ضمیرناخودآگاه، یکی از همان تفاوت های بارزِ انسان خردمند و عاقل است، که از وی شخصیتی آگاه می سازد!
چقدر از دریافت های شما از جهان پیرامون به قالب ها، هنجار ها و باید های انسانی محدود شده است؟ چه قدر کودکی را تجربه نکرده اید و تا چه اندازه نوجوانی تان از عقده لبریز است،
چه جوانی ها نکرده اید و با چه حسرت ها به میانسالی می روید؟! ...
حرف حساب این مقاله همین هست، جدولی تهیه کنیدبا سه ردیف، حصار هایی که بر اندیشه تان بسته شده است را در ردیف اول و در ردیف دیگر نتایج حاصل از قانون مداری حصارها را بنویسید، در ردیف آخر صادقانه بگویید چه حسی مانع شما شد که از این حصار ها بگذرید و جهان تازه ای را تجربه کنید؟!
ضمیر ناخودآگاه شما، از اندیشه و افکار شما تغذیه می شود، این گنجینۀ ارزشمند شما بسیار کوچک است، شمایی که تا به امروز در شعاع مختصری از پیرامون خود کسب آگاهی کرده اید، شما که ضمیر ناخودآگاه تان آرشیو کوچکی از همۀ آنچه که باید، نیست، منبعی است از همۀ آنچه که به شما آموخته اند و یا خودتان خواسته اید با حواس خود درک کنید!، از ریتم طبیعی تنفس و ضربان قلب گرفته، تا اعتماد به نفس و قوۀ خلاقه ای که در درون شماست. این توانمندی های بنیادین از تربیت درست در کودکی، در کنار تمام نقاط ضعف شما، همۀ آن چیزی است که دارید، اما بیشتر خواهید داشت اگر در ذهن ناهوشیار خویش به چالش و جستجو بپردازید، زیرا ضمیر ناخودآگاه شما قدرت اعجازی دارد که کلید دستیابی به آن، در سیاهچالی عمیق پنهان است، کدام سیاه چال؟! همان جا که ریشۀ تمام دردهایتان هر روز تقویت می شود! نشان دادنِ کانون درد با من، درمانش با شما.
در اولین قدم به خواب های تان گریز میزنم؛ از دل سیاه کابوس ها، راه روشنی به ضمیر ناخودآگاه تان باز می کنم، گاهی لازم است که مسیر رفته را ایستاد و راه بهتری را انتخاب کرد ولو از نظر شما، بیراهه ای باشد پر از سنگلاخ، کافی است آن حلقه را از دور چشمتان بر دارید و تا قسمت بعدی آنچه میخواهید بدانید را، بی پروا بپرسید.
ادامه دارد...

" جسدهای بی حصار اندیشه " ... قسمت چهارم
تک تک لباساش و توی مسیر حمام روی زمین انداخت، قبل از این که شیر آب و باز کنه صدای گوشی رو شنید، حوله رو برداشت و برگشت بیرون...:
" کو کیفم؟..اه ه ه... تو جیبم بود؟!...لعنتی...نه...تو آشپز خونه است..." پیداش کرد:
" الو...بفرمایین..." سهیل پشت خط بود:
" سلام...خوبی؟!چیه؟ چیزی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟! " صداش و صاف کرد:
" خوبم..طوری نیست..دنبال گوشیم می گشتم...چه خبر؟ "
" خواستم بگم امشب دیرتر میام، رفتی خونه مامانت خبر بده بیام دنبالت،کار نداری؟ "
" نه، خدافظ." ... گر گرفته بود اما بدنش خیسه یه عرق سرد بود؛ " اگه واقعا اون طرف خط امیر بود، با این حالم می تونستم جواب بدم؟!" ... گوشی رو گذاشت و برگشت توی حمام؛
توی وان خوابید تا برای تمام کارها و دروغای امروزش، توجیهی پیدا کنه.
شیوا هنوز هم نمی دونست قراره تو این ماجرا، به کی؟ چی رو ثابت کنه؟!
کمتر از شش ماه قبل توی یک آرایشگاه با بهار آشنا شده بود.علیرغم اینکه خیلی سخت و نفوذناپذیر بود اما بهار با ظرافت های رفتاری که فقط خاص خودش بود، تونسته بود به راحتی ِ یک دوست چندین ساله، سر حرف رو با شیوا باز کنه و بعد از کلی بگو و بخند و صمیمیت، اون رو تا درِ خونه ش برسونه!
تمام این آشنایی در دو هفته ی اول، به چند اس ام اس احوالپرسی در بعد از ظهرهای طولانی تابستون خلاصه می شد برای وقت گذرونی اما بعد از گذشت یک ماه اگه همدیگه رو هفته ای سه روز ملاقات نمی کردن، یه جورایی خودشون و شرمنده و مدیون دوستی شون حس می کردن!
هر چند تهران به وسعت درد دل های زنانه ی شیوا و بهار بزرگ نبود! اما به قدر کافی پارک و کافی شاپ و مرکز خرید های رنگارنگ داشت که این دو نفر به این زودیا از تکرارِ با هم بودن، خسته و دلزده نشن!
اما ...
همیشه، یه روزی، یه جایی، یه کسی هست که به من و شما ثابت کنه، غریبه ای که در روز اول، برای آشنایی با شما دستش و دراز میکنه، جسارت و انگیزه ی پیش قدم شدن رو از کجا آورده؟! و این درست همون روزی بود که بهار، شیوا رو خارج از روال همیشگی، به نزدیک ترین کافی شاپ دعوت کرد و قدم اول رو برای پرده برداری از نقشه ی محرمانه اش برداشت!
شیوا هنوز هم از قبول درخواست بهار مطمئن نبود! حتی ازش پرسیده بود:
" بهار، قراره این وسط چه چیزی ثابت بشه؟! مگه نمی گی دوستش داری؟ پس این کارا برا چیه؟ " ... نیازی به فکر کردن نداشت بهار:
" می خوام آخرین قدم و با ایمان کامل بردارم، می تونی، قبول کن و الا یکی دیگه رو پیدا می کنم. " ... تازه شیوا فهمید که باید موضوع رو جدی بگیره! :
" به همین راحتی؟؟!! اگه اون یکی دیگه شوخی شوخی، جدی جدی افتاد پای شوهرت می خوای چه کنی؟ "
بهار نیشخندی زد و گفت:
" نه عزیز! نزاییده گیتی... قرار نیست به اونجاش برسه، بعد از اولین قرار ملاقات تو با امیر، اونم بر فرض محال اگه اتفاق افتاد! کسی که افسار این رابطه رو به دست میگیره منم نه تو! ... "
شیوا به دلش اومد، اون از سر هشدار دادن، در باره ی نفر سوم حرف می زد و اصلا فکر نمی کرد، بهار با همه ی اعتمادی که به شیوا نشون میده باز هم تا این اندازه شکاک باشه که هنوز هیچی نشده، با اقتدار کلامش، شیوا رو تحقیر کنه! خارج از رابطه ی دوستی، در لحظه تصمیمی گرفت که ضربان قلبش و بالا برد :
" قبول می کنم. " ... بهار یه برگه یادداشت از کیفش درآورد:
" بیا این آی دی امیره..می خوام لحظه به لحظه بشنوم ازت، متوجه ای که؟! " ...
" بله! متوجه ام! " ... و سکوتی که شیوا رو به نشناخته ترین اتفاق زندگیش سوق می داد..
و امروز با بی تفاوتی امیر برای بر قراری تماس تلفنی، به نظر می رسید اولین تیر شیوا که به آمونیاک آغشته بود، به سنگ خورده بود!
چون امیر به خودش قولایی داده بود:
به خودم قول داد
آمونیاک رو فراموش کنم، این برام آسونتر بود تا اینکه می خواستم حتی از روی
کنجکاوی هم که شده یکبار بهش زنگ بزنم و یا حتی کمی بیشتر از کنجکاوی، ازش بخوام
عکسش و ببینم یا حتی یه ملاقات ساده، به صرف یه قهوه توی یه کافی شاپ دنج.
با این حال تمامِ
ماهِ گذشته، از اآخرین گفتگو با آمونیاک، همچنان چیزی شبیه به کرم یا بهتره بگم،
وسوسه یا حس کشف یه نفر تازه، همیشه و همه جا حتی تو بدترین حالات باهام بود.
از اونجایی که 6
ماهِ زندگی گذشته ی من، دچار روزمرگی شدید و بطور غیر قابل باوری، یکنواخت سپری
شده بود و همچین چیز شکوهمندی این وسط نبود، با آغوش باز آماده ی پذیرش هر جور
ریسک و یا حادثه ای بودم! ...
معمولا شبا وقتم
رو با دوستانی می گذروندم که من به واسطه ی موقعیت اجتماعی و مالی م، براشون حکم
برگ برنده بودم، گاهی هم تنها! که صد البته در هر صورت، از هر دوش لذت می بردم،
ولی تکرار مکررات همیشه ملال آور و کسل کننده بود.
آدمی که ازدواج کرده و دوران طلایی دوستی، نامزدی و اوایل ازدواج رو سپری کرده و از گذر یکنواختی 4 یا 5 سال بعدشم گذشته ، موقعیتی شبیه من براش مثل این میمونه که بلیطش تو لاتاری برنده بشه، یا نه! تولدِ یه زندگی جدید رو بخواد جشن بگیره. من این برگ برنده رو مدیون بهار بودم! آره درست می گم، اگه زن دیگه ایی بود قطعا نه من تو این موقعیت بودم و نه اون تو اون موقعیت!
واقعیت این بود، بهار اولین و آخرین عشق زندگیم بوده و هست و بر مبنای قانون عشاق، عشق های بزرگ با دلایلی خیلی احمقانه و حقیر، به شکست میرسه و عشق ما هم از همین قانون بشر ساخته، اطاعت کرده بود!
آشنایی من با بهار بر می گرده به دوران دانشجویی، اونم تو یه شهر غریب، دور از خانواده، از دو خانواده ی کاملا متفاوت مثل جنسیت مون، ولی در رشته تحصیلی و غربت و عقاید، مشترک.
بهار زنی بود که در عنفوان جوانی و شور هیجان خاصِ همون دوران، همکلاسی من تو دانشگاه بود، با مد روز اما چادر، از روی اجبار(هم دانشگاه، هم شهرستان !). ظاهری جذاب و افکار و عقاید عجیب و غریب، حداقل برای من! با خانواده ایی کاملا راحت و آزاد.
من از یه خانواده نسبتا متوسط و سر شناس، با عقاید مذهبی قوی که همیشه منافع مذهب و آبروداری رو، به کوچکترین لذت های زندگی عادی ترجیح میدادن و صیانت از اون از اوجب واجبات بود.
من با ورودم به یه شهر غریب و تنهایی، حس عجیب آزادی رو می بایست تجربه می کردم، این غریبی و این حس تنهایی، شباهت عجیبی به رابطه ی من با بهار داشت. درست به عجیبیه اتفاقی به نام ازدواج!
وحالا بعد از 5 سال زندگی مشترک، بهار تهران بود و من به واسطه کارم شهرستان و یه زندگی تلگرافی روبه نا کجا آباد! ...
در همین روزمرگی ها و فراز و نشیب ها، یه روز طبق روال معمول، بعد از پایین کشیدن کرکره دکان! از شرکت زدم بیرون.
بر حسب اجبار هر روز می بایست از مقابل کوه بیستون رد می شدم و دیدن عظمت این کوه و قصه هایی که در موردش شنیدم، همیشه توهم خاصی بهم میداد، بنظرم پاییز قشنگ ترین فصل ساله برای دیدن بیستونه، مخصوصا نزدیک پایه ی کوه، جایی که معروفه به فرهاد تراش، یه تیکه ی صاف بین قله و کوهپایه....!
ماشین و پارک کردم و رو به روی کوه کنار جاده پیاده شدم، اولین سیگار رو روشن کردم؛ نمی دونم چرا طعم سیگارم، طعم زیتون های خیسِ بیستون و گرفته بود.
زل زدم و فقط تصور کردم.....تصور، تصور، تصور کردم...کردم... متوهم شدم:
آسمان تاریک و
زمین و زمان یخ بسته است ...
سیگاری روشن می کنم .....
دستی به گردنم می کشم ...
بدتر از چشمان آفتاب ندیده ام ...
من، می لرزم ... سردم شده .خیس و چسبناک ...
فرهاد، تبر پنجه های کرخش را به سکوت بیستون می کوبد ... و می خواند :
یه شب مهتاب ،
ماه میاد تو خواب ، منو میبره از توی زندون ،
مثل شب پره با خودش بیرون .... آخرش یه شب ماه میاد بیرون .....
...........
کسی چه میداند
شاید روزی فرهاد،
راز شیرین تبر ها را فاش کرد....

دوستان مهربان و همیشه همراه، سلام؛
" کلیدی بر جهان اسرار "، بنا به درخواست شما همدلانِ همیشه آگاه، در ادامۀ " سری ژن ها " و " دردهای آشنا "، به محضرتان تقدیم می شود؛
قبل از هر سخنی، عارضم، آنچه در این مجـ(ق)ال مطالعه می کنید، گزیدۀ مختصری از مطالعات شخصی بنده است، پیرامون موضوعات نظری، که در ده سال اخیر به شکل چشمگیری مورد توجه و علاقه ی نسل جدید قرار گرفته است؛ این دریچه، تریبون آزادی است بر اندیشه و گفتار شما عزیزان، تا حضور مجازی ما در این چند صباح از هستی، راه روشنی شود برای مسیر پر فراز و نشیب زندگی؛ راهی که دل خستگی هایش کمتر و دل خوشی هایش، مزید شادی مان شود.
بودن تان را سپاس.
امیر آمونیاک.
***
" کلیدی بر جهان اسرار " ... ( عقل و خرد! )
انسان موجودی است دارای یک ساختار فیزیکی شناخته شده، که تمام اعمال حیات وی، از طریق " مغز " سازماندهی می شود.
مغز به عنوان یکی از حساس ترین و پیچیده ترین اعضای حیاتی یک انسان...
از یک سو دارای قوۀ تشخیصی است به نام " عقل "، که کنترل ما را در جهان فیزیکی به دست دارد و از دیگر سو، مادرِ جهان عظیم و خارق العاده ای است به نام " ذهن " .
ذهن آدمی در مقام مدیریت هر انسان، از توانایی " هوش " بهره می برد و قابلیت هایی چون تفکر، استدلال، برنامه ریزی، یادگیری و ... را نمود می دهد و این فرایند ذهنی ( هوش ) اگر در چهار چوب تعاریف عرفی یک جامعه رشد کند، شخص عاقلی را به منثۀ ظهور می رساند؛
اما اگر عملکرد ِهوش آدمی در خلاف عرف یا ورای درک یک جامعه، باشد، می توان نتیجه گرفت که یک آدم باهوش لزوما عاقل نیست! ...
به طور مثال، نمونه های بارزی از هنرمندان و دانشمندان باهوش را در سطح جهان سراغ داریم که از اختلالات روانی رنج می بردند، " ونسان ون گوگ " نقاش سر شناس هلندی یا " جک کرواک " نویسنده کانادایی از جمله افراد نابغه با رفتار های خود مخرب، محسوب می شوند!
از افرادی در زمرۀ نبوغ و جنون آدلف هیتلر هم به قدر کافی شنیده ایم!
هم چنین هر شخص عاقلی باهوش نیست، اما اگر باشد، زمانی این هوش او را به سوی رشد و تعالی سوق می دهد که دارای خرد و اندیشه باشد!
" خرد "، همان وجه ممیز است بین انسان های عاقل، که عده ای را مشهور و محبوب می کند؛
همان قدرت برتری که برخی از انسان های متفکر را در میانۀ جهان های موجود، به سفر روح می برد؛
همان گوش و چشم غیبی، به نام حس ششم، که انسان های معمولی را از مرز روزمرگی ها، به قدرت تشخیص و شکار فرصت های بی بدیل کیهانی، می رساند؛
حال سوال ها اینجاست:
- اگر ساختار و قدرت مغز در حیطه ی موضوع ارث، محدود می شود، این وجه تمایز بین افراد کم هوش و نابغه، در کجا ریشه دارد؟!
- خردی که یک فرد باهوش را، در نمایی از یک انسان عاقل، به مقام دانش و کمال و معرفت، سوق می دهد، از کجا نشأت می گیرد؟! ...
ما در تعریف ذهن می خوانیم: " ذهن آدمی، نمودی از هوش، اندیشه( تفکر ) و آگاهی است. "
- این آگاهی چیست؟! که به برخی داده شده تا در فرایند تفکر،خرد و اندیشۀ آدمی را از حصار عقل رها کند، و لب کلام آفرینش را درک کند؟! ...
- ...
- ...
***
با دانسته های شما همراه می شوم تا قسمت بعدی ...
***
ادامه دارد ...
