عورانی

عورانی

وبلاگ رسمی امیر معصومی/آمونیاک
عورانی

عورانی

وبلاگ رسمی امیر معصومی/آمونیاک

" باب الخلافة "




" احکام شریعت  "


تو را به مشاعره می خوانم
جایی میانه ی سقوط غزل
آنجا که عاشق زبانش بلغزد!

" قافیه ای ردیف کن"


تو را به معاشقه می خوانم
جایی که آغوش این پیامبر
از مؤمن تهی باشد!

" بوسه ای نازل کن "


تو را به محاکمه می خوانم
در شهری که
شریعت چشمان تو
بدعتی بر مذهب من باشد!

" حجتی دلیل کن "


****
استفتاء:
آیا هر معشوقه که صاحب شریعت باشد، بدعت گزار محسوب می شود و محکوم به اعدام است؟!

فتوا

در مسلک عشاق لامذهب، هر شریعت که از اندام معشوقه جاری شود، جرم محسوب می شود مگر اینکه بتواند، پیامبر خویش را مجنون کند؛ چنین زنی به جانشینی نیز سزاوارتر است.



رساله ی دلدادگی/ فقه عاشقی / باب الخلافة / احکام شریعت


بیستم مهر ماه نود و سه..(غدیر 93(


دژ / واره -15

از داعش گله ای نیست، در سرزمینی که. معشوقه ها با پنبه، سر عاشق را می برند!

دژ / واره -14

چند پاییز دیگر از هجر تو زایم؟! تا مهر/ بانِ من شوی؟!

دفتر هفدهم خاطرات کودکی" دو بیتی "



مهر/ بانی که نگهبان قلب بلورین من هستی، سلام.
غزیز جان
سپاس خالق بی همتا را که در گذر فصل های فراق، ‌اگرنسیمی از بی مهری به جان می وزد، تو را آفرید که پاسبانِ کوچه باغ های خاطرِ من باشی.
گفتن ندارد که آبان در راه است. آن اولین سرمش کودکی یادت هست؟!‌ کوچه باغ های خاطره؟!‌ نشان به همین نشانه ی دو پیکر!
از اولین نامه ی سر گشاده ی ما به هم که در وبلاگت، نشان همه دادی، یک سال می گذرد؛ چشم بر همزدنی! به قدر همان چشم گذاشتن بر دیوار کاه گلی باغ مادر جان در بازی های کودکی..." ده، بیست، سی، چهل،‌ ...، هفتاد،‌ ...صد... بیام؟! " ...
کاش الان هم که به روی این زیلوی قدیمی دراز کشیده ام، دست هایم را به روی پیشانی قلاب کرده ام و چشم هایم را بسته ام و با خیالت عشق بازی می کنم ، صدای تو از پشت پنجره بیاید که بگویی : " بیا! " و بر خیزم از جا ...
با همان بلوز سفید و دامن پیله ای و چهار خانه ی رنگارنگ، بدوم میان باغ. بایستم، در لابه لای سایه های بی جان پاییزی، روی برگ های زرد و سرخ، دنبال سایه ی تو بگردم که پشت کدام درخت پنهان شده ای؟! ... و بعد فریاد بزنم: " دیدمت!‌" و تو بی آنکه بدانی راست می گویم یا دروغ؟! خودت را بیرون بکشی که : 
" قبول نیست! جر می زنی! حتما نگاه کردی! " ... و هیچ کس به خوبی من نمی داند که برای جستن تو در آن وسعت لایتناهی باغ مادر جان، هیچ راهی وجود نداشت جز تعقیب نشانه ها با اندکی مکر دخترانه! چطور می توانستم با آن اندام ظریف، با دست های کوچک و پاهای ناتوان، تو را بیابم، آن هم وقتی خودت را چنان پنهان کرده بودی که من ساعتی در باغ سرگردان بمانم و تو از خجالت تمام شیرینی ها و کلوچه ها در بیایی ؟!‌ ... 

من همیشه تو را بیرون می کشیدم!‌ چه از مخفیگاه های کودکی،‌ چه از غار تنهاییت در سالهای نوجوانی، چه از خلوت قهرهای عاشقانه ات در روزهای جوانی! 
مادرت می گفت: " این زبان که تو داری! مار را از خانه اش بیرون می کشد، چه برسد به نور چشمی من که بره است پیش آن زبان شیرین بیان ت! "
مادرت نمی دانست که در آخرین بازی قایم باشک، تو چه شرطی را به من باختی! یادت هست؟! 
آن زیر پوش رکابی آبی، پر رنگترین تصویر این خاطره است؛ نوبت تو بود چشم بگذاری. قبلش صدایم کردی پشت خانه باغ و گفتی: " بیا شرط ببندیم! " 
گفتم : " آقاجان گفته حرام است. "
گفتی : " پولی نیست. آن شرطی که برایش پول بگیرند را آقاجان گفت."
گفتم: " چه شرطی؟!‌"
گفتی: " اگر پیدایم نکردی، هر چه گفتم را باید قبول کنی! "
گفتم: " بی خود ادای بزرگتر ها را در نیاور! میدانی که پیدایت میکنم. همیشه."
گفتی: " باشد، اگر پیدام کردی، هر چه تو گفتی! قبول؟! "
در عالم بچگی از این شرطت خجالت کشیدم، خب آن شرط شرم هم داشت! گفتم: " قبول."...
پیدایت کردم. البته دروغ گفتم که تصویرت را در آب حوض دیدم و تو باز ناشیانه خودت را لو دادی، با اینکه به قیمت بردن شرط، با همه ی ترست از ارتفاع، باز هم رفته بودی بالای درخت! مهم این بود که من شرط را ببرم! 
اولش یک قیافه ی حق به جانب گرفتی که : " باشد، مرد است و حرفش. بگو ." 
من هم دهانم را به گوشت چسباندم که : " می خواهم منزل جانت باشم. " 
مادرم که سرزده آمد میان شرط،‌ کفشهایت را گرفتی دستت و دوان دوان از باغ گریختی و نماندی که ببینی مادرم گوشم را پیچاند که : " داغ ش را به دلت می گذارم! گیس بریده ی بی حیا؟!‌"
من که می دانم او نشنید چه گفتم، گمان کرده بود سر بر گردنت پیش آورده بودم برای بوسیدن؛ چون خودش داغ عاشقی بر دلش ماند، چنین کرد با من، با ما!
شاید اگر آن روز تو می ماندی و از حیثیت مان دفاع می کردی، این بازی قایم باشک طلسم نمی شد که حالا نه تو پای آمدن داشته باشی و نه من نای رفتن از دفتر خاطرات کودکی را!
غزیز جان!
می دانم که این همه سال چه از بار عشق کشیدی، بی آنکه لب به قبول شرط گشاده باشی.
دختر بودم و جوان. خواستگار پشت خواستگار. مانده بودم میانه تب عشق و سوز اشک های مادرم.
هر بار پی بهانه ای رنجاندمت که شاید اگر وفاداری از سر تو بیافتد، کمر این عشق بشکند؛ من هم بروم زیر لحاف ملایی سرم را پناه کنم! که دیگر نه تو از دست ندانم کاری های من رنج بکشی و لب به دندان بگزی که : " مبادا خر شود،‌به این یکی بله بگوید! " و نه من پریشان حال شوم و آشفته روان که : " مبادا دلش از عاشقی سیر شود و یک روز مانده به وصال بزند زیر شرط! " 
شیدایی که شاخ و دم ندارد مهربانم!
همین که من تو را دوست دارم اما زخم زبان می زنم، خط و نشان می کشم و نامه های عاشقانه ام را پاره می کنم تا هرگز نخوانی!
همین که تو مرا دوست داری اما به جای هر قوت قلبی، نامه ام را بی جواب پس می فرستی و می روی و روی مطالب وبلاگ رمز می گذاری تا من نبینم برای که چه نوشته ای؟!
اینها همه ش جنون است. مثل ان یک بار که مرا در بازی، پیدا نکردی و وقتی فهمیدی روی پشت بام همسایه پنهان شده بودم، دستت را بالا بردی و یک سیلی زدی که:
" کبوتر جلدی که روی بام همسایه بنشیند را باید خون کرد! " ....

هنوز هم نمی دانم که در عالم بچگی چگونه معنی آن حرفها و کنایه را می فهمیدم که دویدم، دستت را گرفتم و بوسیدم که : " به خدا در پشت بام شان قفل بود. " ...
تو قهر کردی و رفتی اما من تا وقتی که روز تولدم با نوبرانه ی خرمالو های باغ آمدی، اشک ریختم.
مانند هفته ی قبل که توی باغ خاله ام عکس گرفتم و برایت فرستادم اما تو فکر کردی باغ حاجی مولایی است و کاسه کوزه ی هر چه دلتنگی را سر من شکستی!
خدا غرور تو و بی قراری های مرا شفا دهد! آمین!
امروز هم خواستم بدانم، کی از خر شیطان پیاده می شوی و برای چیدن خرمالو های باغ مادر جان می روی!؟
.
.
.
.
.
.
شاید نخواهی به این نامه هم جواب بدهی، شاید باز هم بروی این نامه را به جهت فخر فروشی بزنی روی صفحه ات که تو تنها مردی هستی که جان منزلش، نازش را می خرد، چه قاصر باشی و چه مقصر باشم! اما می خواهم این دو بیتی را که برایت نوشته ام را همه بخوانند که :
" از اشک چو پرسی ندهد او خبرم را

چون محرم راز است، نبرد او شرفم را
در وادی جانم خبری نیست، اگر هست
آتش زده افروزه ی عشقت جگرم را " 

قربان آن غیرت مردانه ات. منزل جان.


یست و هشت مهرماه نود و سه

دفتر شانزدهم خاطرات کودکی " اغتشاش "


عزیز جان

سلام
همین اول بگویم که اصلا برایم مهم نیست اگر این نامه را روی آن پیجت بزنی!‌ نه آن کلوخ دات کام فلان شده و نه آن فیس بوق خراب شده!
گفتم که بدانی آب از سرم گذشته است معشوق غیرتی! بگذار همه بدانند که جان از تو به لب رسیده است و لب از لب فرو بسته ام از هر چه قربانی کنم برایت!
از وقتی شناختمت متعصب بودی!‌ از همان اولین روزی که من خواستم پا از خانه بیرون بگذارم و خیر سرم بروم دبستان!‌ هنوز یادم نمی رود، وقتی فهمیدی به همان مدرسه ای می روم که پسر حاجی مولایی هم، شیفت پسرانه به آنجا می رود، چه الم شنگه ای به پا کردی که بلـــه!‌ آن مدرسه دیگر خیلی قدیمی ساز است و تا حالا چند بار که باد شدید آمده چنارهای بلند مدرسه شکسته اند و ستون ها لرزیده اند و ال و بل ... و باید مرا در یک مدرسه ی بهتر اسم بنویسند. خدا رحمت کند مادر جان را، فقط او می دانست و من، که درد تو چیست! به قول مادرم از بس نُفوس بد زدی،‌ پدرم به دلش بد آمد و منِ بیگناه مجبور شدم بروم محله ی دیگری مدرسه. همین شد که الان هیچ کدام از همکلاسی هایم را ندارم.
این غیرت و تعصبت بماند با خودخواهیت چه کنم؟!‌ ... خدا تو را ببخشد! ... من هنوز دلم پی آن کفش هایِ ورنی سورمه ای است که مادر از کفاشی حاجی مولایی خریده بود تا با مانتو و شلوار آبی نفتی مدرسه ام جلوه کند. خب همین یک دختر را داشت و هزار آرزو. می خواست تک باشم؛ اما تو چه کردی؟!‌ نه! یادت هست تو با آن کفش های نازنین چه کردی؟!‌خدا وکیلی وقتی به بهانه ی آوردن کشمش از توی صندوق،‌ کفش ها را از آنجا برداشتی و از پنجره به باغ پرتاب کردی اما افتاد توی حوض بزرگ خانه، یک لحظه با خودت فکر نکردی با آن همه اشتیاق کودکانه ی من، ‌صبح اول مهر چه خواهی کرد؟!
من که پا برهنه نماندم،‌ خیلی خوب هم فهمیدم آن کتانی های سفید را که مادرت صبح اول وقت به بهانه ی کلاس اولی شدن، برایم آورده بود، برای لاپوشی کار تو بود،‌اما هنوز هم مانده ام که چه می شد اگر پسر حاجی مولایی آن ها را به پای من می دید!‌ مثلا می خواست مرا به انگشت اشاره به دوستانش نشان دهد که این ها کفش های خارجیِ مغازه ی پدر اوست؟!‌ خب که چه؟!‌انگشت نما می شدم؟! ممکن بود کسی فکر کند به من نظر دارد؟!‌ خب می داشت!‌ خدا را چه دیدی؟ شاید من هم تا الان مادام و لیدی و چیزی می شدم!
نه اینکه هنوز به رسم دخترهای قدیم،‌ جلوی آیینه می ایستم، فرقم را از وسط باز می کنم و موهایم را دو طرف می بافم و روی سرشانه می اندازم،‌اگر مقنعه ی سفید تترون سجاده ام را هم بپوشم درست می شوم همان دختر دبستانی سی و اندی سال قبل، با همان چشم های پف کرده از گریه که کفش هایش گم شده است،‌ با این تفاوت که من این روزها تو را گم کرده ام! بختم را! اقبال بلندم را که باید تا الان آوازه ام نه از محل که از شهر بیرون می زد در نیک بختی!
من این روزهای اول مهر باید آلبوم فصل های عاشقانه با تو را ورق می زدم! مثل همین مدل ها، این خانم های مانکن را می گویم، لباس های سرخ و نارنجی پاییزه می پوشیدم و موهایم را به رنگ طلایی آبان،‌ بلوند می کردم و لا به لای برگریزان، ‌با تو عکس های دو نفره می گرفتم! حالا نصیب من از ان همه غیرت و خودخواهی تو چیست؟!
یک جانِ منزل که عزیزش صبح تا شب می نشیند پای آن رسانه های اجتماعی و به عاشقانه هایی که طرفدارانش پست می کنند،‌زنده باد می گوید!
بله! زنده باد بانوی های متمدن و آنلاین! خانم های تحصیل کرده که از هر انگشت شان یک فن آوری در تکنولوژی می بارد!
زنده باد خانم های روشنفکر که روز های اول مدرسه شان با چشم های گریان ، می ترسیدند از مادرشان جدا شوند که مبادا گم شوند و حالا خودشان راه بلد هزار گمشده اند!
زنده باد دوستان اینترنتی !
می دانی عزیز جان! چه خوشت بیاید یا نه!‌ من می خواهم ادامه تحصیل بدهم!‌ به تو هم نگفتم که دانشگاه قبول شده ام!
نگفتم که هفته ی قبل هوس خرید کردم؛ یک روسری آبی پوشیدم که تو همیشه می گفتی : " نپوش،‌ هر چشم که تو را ببیند و دلش حوری بهشتی بخواهد، گناهش گردن توست! " ... چادرم را هم طوری گرفتم که لبه ی روسری ام پیدا باشد، آن کفش ها که سه سانت پاشنه داشت را هم پوشیدم با جوراب پارازین تا بروم یک جفت کفش ورنی سورمه ای بخرم و با مانتو شلوار دانشگاه بپوشم!
اصلا هم برایم مهم نبود که رگ غیرتت بالا بزند! البته اول می خواستم چادر نپوشم. خب سخت است با کیف و کتاب و اتوبوس؛ اما هر چه خودم را در آینه برانداز کردم، با چادر جذاب تر بودم. اینها خیلی مهم نیست، این که امروز می خواهم یک گوشی موبایل بخرم هیجان زده ام کرده است. از مغازه ی پسر خاله ام خرید می کنم. یک موبایل می خرم که کیفیت دوربینش هم خوب باشد. می خواهم دردانشگاه با بچه ها که عکس می گیریم برایت بفرستم. دانشگاه هم مثل مدرسه نیست که بگویی حتما شیفت صبح باشد که آمدنم به غروب نخورد. گاهی دیدی تا دیر وقت هم نیامدم خانه.
همه ی این ها را گفتم تا بدانی، این پاییز دیگر از ان پاییز ها نیست که جای خالی ت روی سینه ام بشود شکنجه گاه. من اینجا واله و شیدا در میان خاطرات تو جان بدهم و تو حتی وقت نکنی برای رضای دل مادر من، کاری کنی! همه اش وعده های سر خرمن!
عزیز جان! جانِ کلام!‌ اگراین پاییز در بهترین هتل این شهر برای این عروس مهربانت حجله ی زفاف بستی که هیچ! و الا به جان تو نباشد به جان خودم ... تمام خیال پردازی هایی را که درباره ی دانشگاه و خرید و موبایل و کوفت و زهر مار داشته ام را عملی می کنم. ببینم کجای این دنیا می توانی معشوقه ای به صبوری من پیدا کنی که پای مردانگیِ دور از دسترست بماند و بهار آرزوهایش را حسرت نخورد!
حالا هم برو این نامه را به همه نشان بده ... اگر رویت شد به آن ها هم بگو یک اغتشاش است در پریود های زنانه!
والسلام!

***
منزل جان
سلام
همین اول بگویم که اصلا برایم مهم نیست بروی دانشگاه!‌ با چادر یا بی حجاب! با کفش پاشنه دار یا صندل! صورت آرایش کرده یا پای لاک زده!‌ این که همکلاسی های پسرت هم بیشتر از دخترها باشند مهم نیست، حتی اگر شماره ی همه شان را هم بگیری و در گروه های لاین و وایبر و فلان و بهمان هم عضو شوی!
تو واقعا با خودت چه فکر کردی؟!‌ این که من صبح تا شب پای اینترنت نشسته ام و دل و قلوه ام را بین زنان آنلاین، خیرات می کنم!
من به جهنم! خودت جواب خدا را چه می دهی با این گمان های بد که به این و آن می بری؟!‌ با این تهمت ها که به مخاطبان من می زنی؟!
اصلا بگو تا خودت هم بدانی! مگر من مانع درس خواندن تو شدم؟! یا در خانه حبست کردم؟! ‌این که تو رشته ی مورد علاقه ات قبول نشدی! این که مرگ مادر جان و آقاجان در فاصله ی کوتاهی از هم تو را افسرده کرد و دل و دماغ درس خواندن و کنکور دادن نداشتی! اینکه ترجیح دادی یک سالی خیاطی و گلدوزی و ملیله دوزی بروی و بعد هم درس خواندن از سرت افتاد،‌ تقصیر من بود؟!
تو از همان اول هم می دانستی که من بی رضای مادرت، تو را عقد نمی کنم! مادرت را هم بهتر از من می شناختی، مگر من وادارت کردم به پای این عشق جگر سوز بنشینی و برای نه گفتن به تمام خواستگارانت، دربرابر مادرت بایستی؟!
هزار بار بیشتر به تو گفتم: " اگر مردی را یافتی که به خوبی من توانست چشمانت را بخواند و لب خوانی هایت را بفهمد و اشک هایت را معنا کند،‌ مدیون این عشقی اگر نروی!‌ " ... این که مردی قابل تو یافت نشد و غرور مادرت هم مرا نخواست، ‌تقصیر کیست؟!
چرا رویم نشود؟ با کمال افتخار این نامه را با جوابش می زنم روی صفحه ام تا عالم و آدم بدانند وقتی منزل جان صبرش سر آید و دلش شور بزند، نهایت تهدیدش می شود خیال بافی هایی که بی اجازه و رخصت من، عملی شان نمی کند!
نامه ی قبلی هم گفتم که می آیم! بلاخره آنجا خانه ی امید من است و عمو جان صله ی رحم، می شود که سالی دوبار در خانه شان را زد و حالی پرسید، ولو اینکه مادرت به روی زیباترین دختر شهر که در خانه دارد،‌ متعصب باشد!
بازار هم نرو،‌ خودم سر راه برایت بهترین موبایل را می خرم و می آورم! اینترنت خانه تان را هم راه می اندازم، راضی کردن مادرت، با تو؛‌من تا به امروز به عقاید مادرت احترام گذاشتم و نخواستم به خاطر عشق و علاقه ی خودم به تو، او را برنجانم و الا چه بهتر از داشتن تو در هر وقت از شبانه روز که بخواهم؟!
دانشگاه رفتن هم بماند بعد از این دیدار، بگذار مزه ی دهان مادرت را بدانم، اگر دلش نرم شده باشد،‌ راه انداختن بساط عروسی،‌ واجب تر است. شاید این عید غدیر!‌ شاید!...
دفعه ی بعد هم تماس گرفتی و نشد که جوابت را بدهم و منشی به تو گفت، بعدا تماس بگیر! بد دل نشو؛ من هم آدمیزادم، گاهی کوه خشم و نفرت می شوم، نمی خواهم در آن لحظه با صدای سست و خسته ام،‌ دلواپست کنم؛ هر چند دیدن خشم و حسادت تو هم خالی از لطف نبود!/
بی ادب هم نشو! من کی و کجا در حضور جمع از اغتشاش اعصاب تو حرف زده ام که این بار دوم باشد؛ این دیگر همگانی است، گفتن ندارد منزل جان! پس بخند!
قربان مهربانی و لطف و صفای تو ...

ششم مهرماه هزار و سیصد و نود و سه