می روم سفر اما
باید بدانی چرا می روم؟! کجا می روم؟!
دلم می خواهد کسی باشد که بپرسد:" تا کی می
روی؟! "
و دلم نیاید که بگویم:" تا همیشه! "
بعد به راه فکر کنم، به جاده، به پرواز.
گاهی هم باید از راه دریا رفت،دل را به دریا زد و
رفت.
تو نمی دانی،همه چیز زیر سر خورشید چشمان تو بود،
آخر برمن که ستاره ی بختت بودم، آنقدر سایه نداشتی، که آفتاب!
این شد حسادت من به ماه! شد حکایت قمر در عقرب و در
خسوف عشق، هبوط کردم، ماه ت شدم به هوس سایه ی بیشتر!
دلم قنج می رفت وقتی خورشید چشمانت می تابید به من،
مثل همان آندک که به ماه!!!
فخر می فروختم با سایه ام که " ببین آسمان،
خورشید حواسش با من است.
"
و خورشید من! صبور و دلتنگ، ابر کشید به رویش، بارید
و من چتر بر داشتم از غرور،
نفهمیدم خورشید را!
تا نقاش شد، بهار تا زمستان.
فصل ها می آیند، می روند و تو سایه ات سنگین شده است
در این سرما!
حالا قحطی حرف آمده است، گاهی به قدرِ نگاهی، حتی
آهی.
تنگم آمده است، بی بهانه های خیس خورشیدی ت.
این می شود بهانه ی سفرم!
کسی را می خواهم برایم آیینه بیاورد، آب بیاورد برای
طهر خاطرم!
دل می زنم به دریا!
از این سفر بر نمی گردم، می توانی قاب عکسم را از
دیوار خانه ات بر داری.
استفتاء:
مرجع عشقیه!
کجای رساله ی شما نوشته است زنی محقّ است بی اذن
همسر، سفر رود؟! حالا که رفته است! باید برای آوردنش بروم؟منتظرش بمانم؟ یا صبر
باید تا غرق دریای غرورش شود؟!
***
فتوا:
بر هر مردی واجب است دامن کشان بانویش باشد! خواه دامن
از غضب به پایش پیچیده باشد، خواه به ناز ... اما هیچ بانویی " به شرط عشق
" رخصت ندارد تنها سفر کند مگر این که... کلبه اش را ویران بخواهد!
امیر معصومی / آمونیاک
اسفند نود و سه
روی لبهای تو درج است:
این دو موقوفه ی حرم است/
لب گزیدنش حرام
لب نوازیش جرم است/
می شوم زائر حرمت/
غسلم از جنس باران است/
اذن لمسِ بازوانِ تو
جان برهنه مستحب است/
حال من مقیم حرم هستم/
نام تو
اربابِ حاجت است/
چون دخیل عشق توآم
کار تو شفای من است/
بر ضریح لبهایت
نذر بوسه ای کردم/
خنده ام شفا گیرد
بوسه ات ادا شده است/
امیر معصومی/ آمونیاک
18.12.93
بهار دور
است
لیک/
خیس بوسه
های تو/
کویر
اندام مرا
سبزکرده
است.
از پنهان
ترین شکاف ها/
که لیز
نوازش است/
تاچشم گیر
ترین
پرچین ها /
که محتاج
وجینِ دندان های توست ،
این مزرعِ
لم یزرع/
با تو بهشت
می شود خدای بوسه های
فصلیِ
بیستون !!!
امیرمعصومی
/ آمونیاک
15.12.93
عمر زندگی کوتاهتر از قد توست؛
چرا که از ازل،
بلند قامت تر از جهانی که به تو ارزانی شده است،
خلق شده ای. ورای مرزهای تعریف شده ی جهان مادی!
تو بر جان و جهان خویش حاکمی؛
مگر اینکه بنشینی تا عمر،به بلندای تو برسد و بر
بودنت چیره شود؛
آرزوهایت را چنان پست مدار که چون حسرت، آفت عمرت
شوند، آنها را به قد و قامت خویش ببر که هر چه از حد تو بیرون زند،
کلاهی است که برای سرت گشاد خواهد بود و دید امروز
تو را خواهد گرفت.
***
پ ن :
نزیسته ای زندگی را،
فقط کمی چشیده ای تلخی اش را چون فنجانی قهوه که نمی
پسندیش !
بی آنکه بدانی، با آنچه در فنجان می ماند، فال تو ،
اقبال تو می شود!
امیر معصومی/آمونیاک
28.11.93